امروز باز هم شدم تک نویسنده ی این وبلاگ!
شاید دیگه دست و دلم به نوشتن نره.
جهت خالی نبودن عریضه می تونین به وبلاگ همکار سابقم مراجعه کنین.
اما مسئولیت مطالبش فقط به عهده خودش و خودتونه.
"640K ought to be enough for anybody." - Bill Gates, 1981
A masochist is a Windows programmer with a smile!
All programmers are playwrights and all computers are lousy actors.
BASIC programmers don't die, they just GOSUB without RETURN.
Become a programmer and never see the world!
Beware of programmers carrying screwdrivers.
C programmers don't have the BASIC instincts.
C++ Programmers are proud of their Private parts.
Computers make very fast, very accurate mistakes.
Every morning is the dawn of a new error.
If at first you don't succeed, you must be a programmer.
Old Programmers never die, they get updated!
Programmers C it differently!
Programmers have random access memory!
Programmers never die; they exit to a higher shell.
Real programmers don't document. If it was hard to write, it should be hard to understand.
Real users hate real programmers.
"عشق، حیف نیست که آدم به خاطرش سختی انتخاب آگاهانه رو نکشه؟"
1
می خوام در باره ی خصوصیات عشق بنویسم! البته قبل از شروع باید بگم که بر خلاف بیشتر مطالبی که در این مورد دیده و شنیده می شه و معمولاً سلیقه ای هستن و یا اینکه از روی برداشت های شخصی و بعضاً بدون تفکر بیان می شن، نکات موجود توی این یادداشت، چکیده ی مباحث و مطالعات و تجربیات افرادیه که واقعاً در این زمینه صاحب نظر بودن و هستن.
ریشه ی کلمه ی عشق رو که احتمالاً همه می دونن و لازم به ذکر نیست! در واقع همون طور که از تعریف عشق بر می آد، عشق، مقصد نیست و نبایدم باشه. بلکه عشق، همون درختیه که پایه می شه تا اون گیاه معروف، دورش بپیچه و از این نردبون، به طرف مقصد نهاییش صعود کنه. از نگاه کامپیوتری(!) من همیشه عشق رو مثل Boot Sector می بینم که وظیفه و هدف نهاییش، Start کردن سیستم عامله، اما بعد از اینکه سیستم عامل، بالا اومد، دیگه Boot Sector مهم نیست!
به طور کلی، نمی شه گفت که هر کسی، فقط و فقط به تعداد یک عدد(!) عشق داره؛ مسئله اینه که ما هر روز، معشوق های جدیدی واسه خودمون پیدا می کنیم. نکته ی جالب توجه اینه که، معشوق ها نیستن که باعث می شن ما بهشون عشق بورزیم، بلکه این عشق حاضر توی وجود ما از ابتدای خلقتمونه که باعث می شه همیشه واسه خودمون معشوق هایی انتخاب کنیم.
همه مون می دونیم که منشأ هر عشق، یه نیازه که توی ماست و در ابتدا، همین نیاز باعث می شه ما به طرف یه معشوق بریم. اگه به آدما نگاه کنیم، می بینیم که در بسیاری از موارد، وقتی که یه معشوق بعد از یه مدتی، دیگه نمی تونه پاسخگوی عاشق باشه، دور انداخته می شه! مثلاً شوهری رو در نظر بگیرین که شیفته ی زیبایی همسرشه؛ بعد از یه مدت، همسرش توی یه تصادف دچار سوختگی از ناحیه ی صورت می شه و از این به بعد دیگه اون جلوه ی سابق رو واسه شوهر نداره؛ این دو نفر، کم کم از هم دور و دورتر می شن.
در واقع، اندازه ی عشق هر کس نسبت به معشوقش، به اندازه ی شروطیه که عشقش رو به اونا محدود کرده. فقط تا زمانی که این شرط ها برقرار باشه، عشق بین اون فرد و معشوقش هم برقراره.
بر اساس همین موضوعی که گفتم، عده ی زیادی معتقدن که اصلاً اسم این جور رابطه ها عشق نیست. عده ای هم اسم این رابطه ها رو می ذارن عشق مجازی! اما هر دو گروه معتقدن که عشق حقیقی، بی قید و شرطه؛ یعنی عاشق حقیقی، واسه عشق ورزیدن به معشوقش، قید و شرط نمی ذاره.
خاصیت دیگه ای که عشق داره، محرک بودنشه. یه مثال می زنم واسه آقایون! یه خانوم همکلاسی خوشگل رو در نظر بگیرین، با صورت خوشگل، با لباسای خوشگل تر و با موهای خیلی خوشگل تر! نه، اشتباه نکنین! جُدا از مسئله ی شهوانی این قضیه، همین زیبایی ها چقدر جذابه! چقدر ما رو سوق می ده به طرف اینکه کم کم رابطه مون رو با این خانوم نزدیک کنیم و چه بسا منجر به یه ازدواج عاشقانه بشه. حالا یه مثال هم واسه خانوما! یه آقای همکلاسی باحال و خوش تیپ و متین و درسخون رو در نظر بگیرین. می بینین که با وجود اینکه هیچ حس شهوانی شما رو وادار نمی کنه، ولی زیبایی های این آقا چقدر شما رو سوق می ده به طرف اینکه به این آقا نزدیک تر بشین! همه مون می دونیم که خیلی وقتا، این رابطه ها بر اساس شهوت نیست و واقعاً یه علاقه بین دو طرف به وجود می آد. این، همون محرک بودن عشقه!
اما حالا قبول دارین که ممکنه خیلی از این عشق ها بعد از یه مدت از بین بره و روابط بین این دو نفر به هم بخوره؟ دلیلش هم اینه که اون آقایی که زیبایی صورت اون خانوم حرکتش داده، فقط تا جایی حرکت می کنه که همون زیبایی صورت، هنوز واسه ش زیبا باشه؛ و دلیلش اینه که اون خانومی که متانت و وقار اون آقا حرکتش داده، فقط تا جایی حرکت می کنه که همون آقای متین، هنوز به نظرش متین می آد. ولی وقتی شرط ها از بین رفت، عشق هم تمومه! در حالی که عشق هایی که بر اساس شناخت شکل می گیره، به سختی از بین می ره؛ هر چی شناخت عمیق تر باشه، عشق هم با دوام تر می شه. مطمئنم که همه، این چیزا رو می دونن. با این حال گاهی اوقات، به آدمای عاشقی بر می خوریم که وقتی ازشون می پرسیم: «چی شد که عاشق فلانی شدی؟» می گن: «نمی دونم! عشق که دلیل نمی خواد! یهو اینجوری شد!» و اینجاست که باید زنگ خطر رو حس کنیم! باور کنین که عشق دلیل می خواد! هر عشقی، به اندازه ی سطح خودش، دلیل داره؛ بعضی ها سطحی و کوچیک، بعضی ها عمیق و محکم!
یه خصوصیت دیگه، کنترل کنندگی عشقه. دو تا عاشق دل باخته رو در نظر بگیرین که حاظرن واسه همدیگه بمیرن. فکر می کنین این چیه که یه عاشق رو وادار می کنه که همه چیزش رو به خاطر معشوقش بده؟ اصلاً این «همه چیز»، از نظر عاشق چیه؟ خوب معلومه که معشوقه دیگه! همه چیز اوست! دیگه هیچ چی دست عاشق نیست! این، عشقه که عاشق رو کنترل می کنه.
اما! اما! یکی از زیباترین تاثیرات عشق، وسعت قلبه. تا حالا دلتون تنگ شده؟ آیا این دلتنگی، ناشی از این بوده که دلتون کوچیک و تنگ شده، یا اینکه برعکس، دلتون بزرگ و بزرگ تر شده، به اندازه ای که دیگه هیچ چیز در اطرافتون نمی تونه دلتون رو پُر کنه به جز حضور معشوق و محبوبتون؟
دقت کنین که به خاطر دلتنگی نیست که به بعضی از آدما، افسردگی دست می ده، بلکه به خاطر تنگدلیشونه! این دو تا مسئله رو باید از هم جدا کرد. چون وسعت قلب ناشی از دلتنگی، آدما رو فارغ می کنه، نه افسرده؛ فارغ از هر چیزی به جز معشوق! عاشق، بی قراره، نه گوشه گیر! عشق، حرکت ایجاد می کنه! یادتون اومد؟
حالا بر گردیم به یکی از اون کلماتی که توی این متن، پررنگ تر از بقیه بودن؛ یعنی «انتخاب»! رابطه ی انتخاب با آزادی چیه؟ چیزی غیر از یه رابطه ی مستقیمه؟ «عاشق فارغ» رو یادتونه؟ یادتونه که چون عاشق، همه چیزش شده «معشوق»، هیچ نگرانی و دغدغه ای در مورد چیزای دیگه نداره؟ در واقع، دست عاشق توی انتخاب، بازتر از آدمای دیگه است، چون فارغه و راحت می تونه تصمیم بگیره! این آزادی، نهایت همون نیاز اولیه است و بر خلاف تصور خیلی از آدما، ثمره ی عشق، آزادیه، نه محدودیت. می دونم که خیلی از کسانی که این یادداشت رو می خونن، این مسئله رو قبول ندارن. دلیلش هم اینه که این جور چیزا رو باید با دریافت حضوری درک کرد و خیلی از آدما، تجربه ی همچین عشقی رو ندارن و عشق هاشون، معمولاً از نوع عشق های محدود و دارای قید و شرطه که نمونه هاشو، همین بالا گفتم.
حالا اگر چه ممکنه این چیزایی رو که نوشتم، باور نداشته باشین، ولی خوب، به نظرم ارزش تفکر رو داره! نظرتون چیه؟
2 (برای دوست گلم)
یه خرده از «تغییر» بگم!
با یه کمی تفکر، درک می کنیم که هر تغییری، برخاسته از یه احساس نیازه. یعنی اگه کسی حس کنه که در حال حاضر، توی بهترین شرایط ممکنه، هیچ اقدامی واسه تغییر انجام نمی ده. به نظر شما اگه کسی، از نظر امکانات، تأمین باشه، اقدام به تغییر می کنه؟ واضحه که نه! در واقع، اگه کسی، محدود به امکانات باشه، دچار رکود می شه! می دونم که نظر شما هم اینه که «رکود»، اصلاً چیز جالبی نیست.
اما اگه نگاه ما به امکانات عوض بشه و بفهمیم که امکانات، واسه این نیست که ما رو تأمین کنه، بلکه پیش ما، به امانت گذاشته شده، اون وقت وادار می شیم به حرکت. چرا؟ چون امکانات ما کامله، ولی تأمین نیستیم؛ پس شروع به تغییر می کنیم.
یه نکته ی ظریف هم اینجا وجود داره. اونم اینه که، سعی در تغییر دادن دیگران، محکوم به شکسته! حتماً در طول زندگی، بارها و بارها، اینو تجربه کردین. پس تغییر رو باید همیشه از خودمون شروع کنیم؛ اون وقت می تونیم امیدوار باشیم که دیگران هم، کم کم همراه با ما تغییر کنن.
حالا مسئله ی نیاز رو که در مورد عشق گفتم، دوباره یاد آوری می کنم؛ می خوام اینو بگم که... بگم که... بگم که... کسی که اقدام به تغییر می کنه، یه عشق بزرگتر از یکی از عشق های فعلیش انتخاب کرده و به خاطر اون عشق جدید و برتره که حاضر می شه رنج بکشه و خودش رو تغییر بده. باور ندارین؟ باور کنین که: چون عطش هست، آب هست؛ و نه بر عکس!
بیاین از حالا به بعد، با خودمون رو راست باشیم و بدونیم که اگه احساس نمی کنیم که باید تغییر کنیم، به این دلیله که عشق های ما هنوز کوچیکن و طبیعتاً ارزش ها و اهداف ما هم، چیزای بزرگی نیستن.
تعریف شاید علمی: عمر متوسط یا امید به زندگی (Life Expectancy)، متوسط عمری است که با احتساب میانگین تعداد سال های عمر در زمانی معین، به هر یک از افراد یک نسل، از تولد تا پایان حیات تعلق می گیرد.
به زبون ساده، اگه الان امید به زندگی توی کشور ما 70 سال باشه، باید انتظار داشته باشیم که ما هم توی سن 70 سالگی، کم کم بار و بندیل ببندیم و تشریف ببریم اون وَر!
به این فکر می کردم که حالا چرا بهش می گن امید؟ اصلاً امید به زندگی، واسه هر شخصی متفاوت از بقیه است. مثلاً شاید من امیدوار باشم که 100 سال زندگی کنم! بلکم 200 سال! مگه چیه؟ حالا بگذریم! ولی واقعیت اینه که به طور کلی، امید به زندگی واسه همه ی ماها کم شده. نه؟
امروز به ذهنم رسید که بعد از مدت ها رکود توی وبلاگم، در باره ی عمر بنویسم. چون تولد کسی بود که به اعتقاد ما، عمرش حدود 1000 سال از همه ی ما بیشتره؛ و به ذهنم رسید که بعد از مدت ها، در باره ی امید بنویسم. چون تولد کسی بود که باید امید همه ی آدما باشه؛ چه اینجا، چه جاهای دیگه، چه واسه مسلمونا، چه واسه غیر مسلمونا، چه واسه معتقدها، چه واسه بی اعتقادها، ...
به علاوه، چند وقته که امیدهای خود من توی زندگی کم رنگ شده. چون هر چی سنم رفته بالاتر و هر چی بیشتر قاطی مردم و دنیا شدم، دیدم که به هیچ کس امیدی نیست؛ حتی به کسانی که خیلی ادعا می کنن! واقعیت اینه که هر کسی، فقط موقعی واسه دیگران کاری می کنه که بدونه سود اون کار، به خودش هم می رسه!
باور ندارین؟ می خواین بگین که بعضی از آدما واسه خدا کار می کنن؟ واقعاً؟ اما انصافاً اگه همین خدا، به این آدما نمی گفت که در ازای کار خوبشون، بهشون پاداش می ده، یا در حالت بدبینانه تر، اگه بهشون نمی گفت که در ازای ظلمی که به دیگران می کنن، حالشونو می گیره، هیچ کدومشون حاضر بودن از خودشون واسه دیگران مایه بذارن و به جای دنیای خودشون، دنیای دیگرانو آباد کنن؟
اگه بگین که بعضی از آدما فقط به خاطر «وجه الله» کار می کنن و هیچ انتظار دیگه ای از خدا ندارن، حرفتونو رد نمی کنما؛ ولی چند نفر هستن که اینجورین؟ خود شما فقط یه نفرو که الان اینجوریه، به من معرفی کنین ببینم!
خلاصه اینکه تنها امید حقیقی، بر می گرده به خود خدا! فقط همین خدایی که خیلیا قبولش ندارن، به خاطر خودش کاری رو انجام نمی ده؛ و فقط اون عده ی کمی از آدما که هیچ وقت خودشونو مالک هیچی از این دنیا نمی دونن و معتقدن که هر چی هست، مال خداشونه و باید همه شو بر گردونن به همین خدا، می تونن حقیقتاً و بدون در نظر گرفتن منفعت شخصیشون، فقط واسه دیگران کار انجام بدن.
امروز تولد آخرین نفر از این آدماست! آخرین نفری که مونده تا امید زندگی همه ی آدما باشه؛ چه اینجا، چه جاهای دیگه، چه واسه مسلمونا، چه واسه غیر مسلمونا، چه واسه معتقدها، چه واسه بی اعتقادها، ...
به همه شون این روز رو تبریک می گم.
به خودش هم می گم که:
ببخش اگه مثل تو نشدم؛ ببخش اگه کوتاهی کردم؛ ببخش و دعاتو ازم نگیر؛ کی توی دنیا هست که بتونه مثل تو منو بفهمه و به فکرم باشه؟ دوستام می تونن؟ خانواده م می تونه؟ مادرم می تونه؟ پدرم می تونه؟ الان فقط تو موندی که مثل خودمی و می تونی مثل من فکر کنی و منو بفهمی و اون وقت واسه م پیش خدا دعا کنی. اصلاً دوست و خانواده و پدر و سرپرست من، خود تویی!
گر بگذری از کرده و ناکرده ی من
من سود کنم، تو را زیانی نبوَد
در وصل هم ز عشق تو ای گل، در آتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
با عقل، آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبح است و سیل اشک، به خون شُسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمری است در هوای تو می سوزم و خوشم
خَلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم
باور مکن که طعنه ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مُشوّشم
سَروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کَس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع، سِرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غنچه ی خندان که خامُشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پریوَشم
لب بر لبم بنه به نوازش دمی چو نی
تا بشنوی نوای غزل های دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار توست، من همه جور تو می کشم
-------------------------
این غزل هم، ادامه ی یادداشتای امروزم، یعنی روز عاشوراست. یادداشتای قبلی رو که زیر همین یادداشته، بخونین...
این روز رو تسلیت می گم...
ای غنچه ی خندان چرا خون در دل ما می کنی
خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا می کنی
از تیر کجتابیّ تو، آخر کمان شد قامتم
کاخَت نگون باد ای فلک، با ما چه بَد تا می کنی
ای شمع رقصان با نسیم، آتش مزن پروانه را
با دوست هم رحمی، چو با دشمن مدارا می کنی
با چون منی نازک خیال، ابرو کشیدن از ملال
زشت است ای وحشی غزال، اما چه زیبا می کنی
امروزِ ما بیچارگان، امّیدِ فرداییش نیست
این دانی و با ما هنوز امروز و فردا می کنی
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
در گوشه ی میخانه هم ما را تو پیدا می کنی
ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن
شور افکن و شیرین سخن، اما تو غوغا می کنی
-------------------------
این غزل، ادامه ی یادداشتای امروزم، یعنی روز عاشوراست. یادداشت قبلی رو که زیر همین یادداشته، بخونین...
1
سلام! Resurrection یعنی رستاخیز! شاید به عنوان اسم واسه این یادداشت مناسب باشه؛ شایدم نه! این کلمه رو از بازی محبوب "Doom 3: Resurrection Of Evil" یاد گرفتم. ریشه ی این کلمه مربوط می شه به اعتقاد مسیحیا به برگشت حضرت مسیح -علیه السلام- بعد از کشته شدن.
-------------------------
2
امروز عاشوراست. به نظر من یه جورایی می شه این مفهومو به این روز مربوط دونست. شاید عاشورا، همون رستاخیزی بود که سرنوشت دین پیامبر اسلام رو تغییر داد و به گفته ی خود امام حسین -علیه السلام-، اسلام رو زنده کرد. کاش واسه زنده کردن بعضی چیزا، مجبور نمی شدیم بعضی چیزای دیگه رو قربانی کنیم. کاش...
و امروز، روزیه که مثل هر سال، وقتی بهش می رسم، قوی ترین احساسی که توی وجودم ایجاد می کنه، حسرته! کاش...
-------------------------
3
بعد از حدود 6 ماه از تاریخ آخرین یادداشت خودم و حدود 3 ماه از تاریخ آخرین یادداشت دوست خوبم، بالاخره امروز همت کردم که بنویسم؛ دست و دلمو مجبور کردم که به نوشتن بره!!! بعضی وقتا لازم می شه که آدم از زور استفاده کنه!
«اگر دیر آمدم مجبور(!) بودم»! کار و زندگی و درس و اینا (روی هم رفته، یعنی دنیا) خیلی مشغولم کرده. ولی خوب، خواننده های این وبلاگ، چیز خاصی رو توی این مدت از دست ندادن، به جز خبر شیرین رتبه ی دو رقمی نویسنده و ورود افتخار آمیزش به مقطع بعدی دانشگاهی! حالا هم که بنده ی خدا مشغول گذران عمره! این اتفاقایی که توی این مدت افتاده هم، یه جور Resurrection توی زندگی منه و امروز، نمود نوشتاریش توی وبلاگم ثبت می شه.
اما دوست خوبم، توی یادداشتایی که در غیاب من نوشته بود، ازم قول گرفته بود که بعد از برگشتن، از سفرم تعریف کنم. اما من چون به کسی قول نداده بودم، پس می خوام گذشته ها رو بذارم پیش همون کسانی که باید بمونه، بمونه! فقط بگم که آسون نبود...
همیشه دوست دارم ذوقم مثل دوست خوبم باشه! خلاقیت توی نوشته هاش موج می زنه. از ته دل ازش ممنونم که خودشو توی وبلاگ من شریک کرده.
-------------------------
4
می خوام امروز 5 تا آیه ی ناب از قرآن، بذارم توی وبلاگ. امیدوارم توی این روز سرنوشت ساز، امام حسین -علیه السلام-، باعث برکت این نوشته ها بشه.
اینم یه هدیه، ببینین، ضرر نمی کنین:
یکم: سوره سبأ آیه 46؛
إنَّما أَعِظُکُم بِواحِدَةٍ أَن تَقوموا لِلّهِ مَثنی وَ فُرادی ثُمَّ تَتَفَکَّروا
(شما را تنها به یک چیز سفارش می کنم، اینکه چه با یکدیگر و چه تنها، برای خدا به پا خیزید و آنگاه تفکر کنید.)
دوم: سوره نور آیه 22؛
وَلیَعفوا وَلیَصفَحوا أَلا تُحِبّونَ أَن یَغفِرَ اللهُ لَکُم
(و مومنان باید عفو کنند و درگذرند، آیا دوست ندارید خداوند شما را ببخشد؟)
سوم: سوره کهف آیه 23؛
وَ لا تَقولَنَّ لِشَیءٍ إنّی فاعِلٌ ذلِکَ غَداً
(و هرگز در باره ی هیچ چیز مگو که فردا انجامش می دهم.)
چهارم: سوره قصص آیه 80؛
ثَوابُ اللهِ خَیرٌ لِمَن ءامَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ لا یُلَقّاها إلّا الصّابِرونَ
(پاداش خداوند، برای کسی که ایمان داشته باشد و عمل صالح انجام دهد، بهترین چیز است و هیچ کس به آن نمی رسد به جز صابران.)
پنجم: سوره زمر آیه 10؛
إنَّما یُوَفّی الصّابِرونَ أَجرَهُم بِغَیرِ حِسابٍ
(تنها صابرانند که به پاداششان که غیر قابل شمارش است، در جایی که فکرش را هم نمی کنند، خواهند رسید.)
-------------------------
5
می خوام امروز دو تا یادداشت دیگه هم بذارم، به خاطر دوستانی که ممکنه به خاطر غیبت چند ماهه م ازم دلگیر شده باشن یا نا امید، یا اینکه اصلاً فراموشم کرده باشن!
دو تا غزل عاشقانه ی زیبا از شهریار. توی پست های بعدی بخونینشون...
«ای ابوذر!
دنیا و آنچه در آن است، ملعون خداوند است،
مگر آنچه که به وسیله ی آن، رضای خدا به دست آید و برای خدا باشد؛
و نزد خدا هیچ چیزی دشمن تر از دنیا نیست
که آن را آفرید و از آن روی بگردانید و به آن توجه نکرد
و تا قیامت هم توجه نخواهد کرد.»
پیامبر اکرم -صلی الله علیه و آله و سلم-
مکارم الاخلاق
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد، نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد، نیامدی
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش، بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم، نه
ولی برای عده ای، چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد، نیامدی
مطالب قدیمی تر »