درباره نویسنده
کاظم شاهرودنژاد
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
نویسندگان وبلاگ
  • کاظم شاهرودنژاد
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • جدایی
  • شوخی با کامپیوتری ها
  • منطق یک عاشق
  • یک نگاه متفاوت
  • عمر متوسط
  • غزل 2
  • غزل 1
  • Resurrection
  • بدون شرح!
  • پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦
  • آفاق بارانی
  • I am an Iranian
  • دلتنگی
  • اولین روز بهار
  • کلام چهلم
  • کلام سی و نهم
  • کلام سی و هشتم
  • کلام سی و هفتم
  • کلام سی و ششم
  • کلام سی و پنجم
  • کلام سی و چهارم
  • کلام سی و سوم
  • کلام سی و دوم
  • کلام سی و یکم
  • کلام سی ام
  • کلام بیست و نهم
  • کلام بیست و هشتم
  • کلام بیست و هفتم
  • کلام بیست و ششم
  • کلام بیست و پنجم
کلمات کلیدی مطالب
  • شعر (٤٦)
  • اباعبدالله (٤٦)
  • حدیث (٤٥)
  • عشق (٤٤)
  • فراق (٢٧)
  • دین و دنیا (۱٧)
  • تغییر (۱٦)
  • روابط (۱٦)
  • دعا (۱٦)
  • تفکر (۱٤)
  • عمل (۱٤)
  • امید و توکل (۱۳)
  • قرآن (۱٢)
  • انسان (۱۱)
  • english (۱٠)
  • مردم (۱٠)
  • مرگ (۱٠)
  • دوستی (٩)
  • سیاست (٩)
  • طنز (۸)
  • نشانه ها (٧)
  • گناه (٧)
  • تولد (٧)
  • امام عصر (٦)
  • آدم و حوا (٥)
  • اسارت و آزادی (٥)
  • علم (٥)
  • عقل (٥)
  • رمضان (٥)
  • سپاس (٥)
  • کامپیوتر و اینترنت (٤)
  • نوروز (۳)
  • بخشش (٢)
  • پیامبر (٢)
  • طبیعت (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸۸
  • آبان ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • دی ۸٦
  • مهر ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • فروردین ۸۳
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • دی ۸۱
  • آبان ۸۱
  • مهر ۸۱
  • شهریور ۸۱
دوستان من
  • وقت طرب
کدهای اضافی کاربر


باشد كه از خزانه ی غيبم دوا كنند
وبلاگ شخصي كاظم شاهرودنژاد
منطق یک عاشق
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸

"عشق، حیف نیست که آدم به خاطرش سختی انتخاب آگاهانه رو نکشه؟"

نظرات ()



یک نگاه متفاوت
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧

1

می خوام در باره ی خصوصیات عشق بنویسم! البته قبل از شروع باید بگم که بر خلاف بیشتر مطالبی که در این مورد دیده و شنیده می شه و معمولاً سلیقه ای هستن و یا اینکه از روی برداشت های شخصی و بعضاً بدون تفکر بیان می شن، نکات موجود توی این یادداشت، چکیده ی مباحث و مطالعات و تجربیات افرادیه که واقعاً در این زمینه صاحب نظر بودن و هستن.
ریشه ی کلمه ی عشق رو که احتمالاً همه می دونن و لازم به ذکر نیست! در واقع همون طور که از تعریف عشق بر می آد، عشق، مقصد نیست و نبایدم باشه. بلکه عشق، همون درختیه که پایه می شه تا اون گیاه معروف، دورش بپیچه و از این نردبون، به طرف مقصد نهاییش صعود کنه. از نگاه کامپیوتری(!) من همیشه عشق رو مثل Boot Sector می بینم که وظیفه و هدف نهاییش، Start کردن سیستم عامله، اما بعد از اینکه سیستم عامل، بالا اومد، دیگه Boot Sector مهم نیست!
به طور کلی، نمی شه گفت که هر کسی، فقط و فقط به تعداد یک عدد(!) عشق داره؛ مسئله اینه که ما هر روز، معشوق های جدیدی واسه خودمون پیدا می کنیم. نکته ی جالب توجه اینه که، معشوق ها نیستن که باعث می شن ما بهشون عشق بورزیم، بلکه این عشق حاضر توی وجود ما از ابتدای خلقتمونه که باعث می شه همیشه واسه خودمون معشوق هایی انتخاب کنیم.
همه مون می دونیم که منشأ هر عشق، یه نیازه که توی ماست و در ابتدا، همین نیاز باعث می شه ما به طرف یه معشوق بریم. اگه به آدما نگاه کنیم، می بینیم که در بسیاری از موارد، وقتی که یه معشوق بعد از یه مدتی، دیگه نمی تونه پاسخگوی عاشق باشه، دور انداخته می شه! مثلاً شوهری رو در نظر بگیرین که شیفته ی زیبایی همسرشه؛ بعد از یه مدت، همسرش توی یه تصادف دچار سوختگی از ناحیه ی صورت می شه و از این به بعد دیگه اون جلوه ی سابق رو واسه شوهر نداره؛ این دو نفر، کم کم از هم دور و دورتر می شن.
در واقع، اندازه ی عشق هر کس نسبت به معشوقش، به اندازه ی شروطیه که عشقش رو به اونا محدود کرده. فقط تا زمانی که این شرط ها برقرار باشه، عشق بین اون فرد و معشوقش هم برقراره.
بر اساس همین موضوعی که گفتم، عده ی زیادی معتقدن که اصلاً اسم این جور رابطه ها عشق نیست. عده ای هم اسم این رابطه ها رو می ذارن عشق مجازی! اما هر دو گروه معتقدن که عشق حقیقی، بی قید و شرطه؛ یعنی عاشق حقیقی، واسه عشق ورزیدن به معشوقش، قید و شرط نمی ذاره.
خاصیت دیگه ای که عشق داره، محرک بودنشه. یه مثال می زنم واسه آقایون! یه خانوم همکلاسی خوشگل رو در نظر بگیرین، با صورت خوشگل، با لباسای خوشگل تر و با موهای خیلی خوشگل تر! نه، اشتباه نکنین! جُدا از مسئله ی شهوانی این قضیه، همین زیبایی ها چقدر جذابه! چقدر ما رو سوق می ده به طرف اینکه کم کم رابطه مون رو با این خانوم نزدیک کنیم و چه بسا منجر به یه ازدواج عاشقانه بشه. حالا یه مثال هم واسه خانوما! یه آقای همکلاسی باحال و خوش تیپ و متین و درسخون رو در نظر بگیرین. می بینین که با وجود اینکه هیچ حس شهوانی شما رو وادار نمی کنه، ولی زیبایی های این آقا چقدر شما رو سوق می ده به طرف اینکه به این آقا نزدیک تر بشین! همه مون می دونیم که خیلی وقتا، این رابطه ها بر اساس شهوت نیست و واقعاً یه علاقه بین دو طرف به وجود می آد. این، همون محرک بودن عشقه!
اما حالا قبول دارین که ممکنه خیلی از این عشق ها بعد از یه مدت از بین بره و روابط بین این دو نفر به هم بخوره؟ دلیلش هم اینه که اون آقایی که زیبایی صورت اون خانوم حرکتش داده، فقط تا جایی حرکت می کنه که همون زیبایی صورت، هنوز واسه ش زیبا باشه؛ و دلیلش اینه که اون خانومی که متانت و وقار اون آقا حرکتش داده، فقط تا جایی حرکت می کنه که همون آقای متین، هنوز به نظرش متین می آد. ولی وقتی شرط ها از بین رفت، عشق هم تمومه! در حالی که عشق هایی که بر اساس شناخت شکل می گیره، به سختی از بین می ره؛ هر چی شناخت عمیق تر باشه، عشق هم با دوام تر می شه. مطمئنم که همه، این چیزا رو می دونن. با این حال گاهی اوقات، به آدمای عاشقی بر می خوریم که وقتی ازشون می پرسیم: «چی شد که عاشق فلانی شدی؟» می گن: «نمی دونم! عشق که دلیل نمی خواد! یهو اینجوری شد!» و اینجاست که باید زنگ خطر رو حس کنیم! باور کنین که عشق دلیل می خواد! هر عشقی، به اندازه ی سطح خودش، دلیل داره؛ بعضی ها سطحی و کوچیک، بعضی ها عمیق و محکم!
یه خصوصیت دیگه، کنترل کنندگی عشقه. دو تا عاشق دل باخته رو در نظر بگیرین که حاظرن واسه همدیگه بمیرن. فکر می کنین این چیه که یه عاشق رو وادار می کنه که همه چیزش رو به خاطر معشوقش بده؟ اصلاً این «همه چیز»، از نظر عاشق چیه؟ خوب معلومه که معشوقه دیگه! همه چیز اوست! دیگه هیچ چی دست عاشق نیست! این، عشقه که عاشق رو کنترل می کنه.
اما! اما! یکی از زیباترین تاثیرات عشق، وسعت قلبه. تا حالا دلتون تنگ شده؟ آیا این دلتنگی، ناشی از این بوده که دلتون کوچیک و تنگ شده، یا اینکه برعکس، دلتون بزرگ و بزرگ تر شده، به اندازه ای که دیگه هیچ چیز در اطرافتون نمی تونه دلتون رو پُر کنه به جز حضور معشوق و محبوبتون؟
دقت کنین که به خاطر دلتنگی نیست که به بعضی از آدما، افسردگی دست می ده، بلکه به خاطر تنگدلیشونه! این دو تا مسئله رو باید از هم جدا کرد. چون وسعت قلب ناشی از دلتنگی، آدما رو فارغ می کنه، نه افسرده؛ فارغ از هر چیزی به جز معشوق! عاشق، بی قراره، نه گوشه گیر! عشق، حرکت ایجاد می کنه! یادتون اومد؟
حالا بر گردیم به یکی از اون کلماتی که توی این متن، پررنگ تر از بقیه بودن؛ یعنی «انتخاب»! رابطه ی انتخاب با آزادی چیه؟ چیزی غیر از یه رابطه ی مستقیمه؟ «عاشق فارغ» رو یادتونه؟ یادتونه که چون عاشق، همه چیزش شده «معشوق»، هیچ نگرانی و دغدغه ای در مورد چیزای دیگه نداره؟ در واقع، دست عاشق توی انتخاب، بازتر از آدمای دیگه است، چون فارغه و راحت می تونه تصمیم بگیره! این آزادی، نهایت همون نیاز اولیه است و بر خلاف تصور خیلی از آدما، ثمره ی عشق، آزادیه، نه محدودیت. می دونم که خیلی از کسانی که این یادداشت رو می خونن، این مسئله رو قبول ندارن. دلیلش هم اینه که این جور چیزا رو باید با دریافت حضوری درک کرد و خیلی از آدما، تجربه ی همچین عشقی رو ندارن و عشق هاشون، معمولاً از نوع عشق های محدود و دارای قید و شرطه که نمونه هاشو، همین بالا گفتم.
حالا اگر چه ممکنه این چیزایی رو که نوشتم، باور نداشته باشین، ولی خوب، به نظرم ارزش تفکر رو داره! نظرتون چیه؟


2 (برای دوست گلم)

یه خرده از «تغییر» بگم!
با یه کمی تفکر، درک می کنیم که هر تغییری، برخاسته از یه احساس نیازه. یعنی اگه کسی حس کنه که در حال حاضر، توی بهترین شرایط ممکنه، هیچ اقدامی واسه تغییر انجام نمی ده. به نظر شما اگه کسی، از نظر امکانات، تأمین باشه، اقدام به تغییر می کنه؟ واضحه که نه! در واقع، اگه کسی، محدود به امکانات باشه، دچار رکود می شه! می دونم که نظر شما هم اینه که «رکود»، اصلاً چیز جالبی نیست.
اما اگه نگاه ما به امکانات عوض بشه و بفهمیم که امکانات، واسه این نیست که ما رو تأمین کنه، بلکه پیش ما، به امانت گذاشته شده، اون وقت وادار می شیم به حرکت. چرا؟ چون امکانات ما کامله، ولی تأمین نیستیم؛ پس شروع به تغییر می کنیم.
یه نکته ی ظریف هم اینجا وجود داره. اونم اینه که، سعی در تغییر دادن دیگران، محکوم به شکسته! حتماً در طول زندگی، بارها و بارها، اینو تجربه کردین. پس تغییر رو باید همیشه از خودمون شروع کنیم؛ اون وقت می تونیم امیدوار باشیم که دیگران هم، کم کم همراه با ما تغییر کنن.
حالا مسئله ی نیاز رو که در مورد عشق گفتم، دوباره یاد آوری می کنم؛ می خوام اینو بگم که... بگم که... بگم که... کسی که اقدام به تغییر می کنه، یه عشق بزرگتر از یکی از عشق های فعلیش انتخاب کرده و به خاطر اون عشق جدید و برتره که حاضر می شه رنج بکشه و خودش رو تغییر بده. باور ندارین؟ باور کنین که: چون عطش هست، آب هست؛ و نه بر عکس!
بیاین از حالا به بعد، با خودمون رو راست باشیم و بدونیم که اگه احساس نمی کنیم که باید تغییر کنیم، به این دلیله که عشق های ما هنوز کوچیکن و طبیعتاً ارزش ها و اهداف ما هم، چیزای بزرگی نیستن.

نظرات ()



غزل 2
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - شنبه ٢٩ دی ۱۳۸٦

در وصل هم ز عشق تو ای گل، در آتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل، آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبح است و سیل اشک، به خون شُسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمری است در هوای تو می سوزم و خوشم

خَلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم

باور مکن که طعنه ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مُشوّشم

سَروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کَس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع، سِرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غنچه ی خندان که خامُشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پریوَشم

لب بر لبم بنه به نوازش دمی چو نی
تا بشنوی نوای غزل های دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار توست، من همه جور تو می کشم

-------------------------

این غزل هم، ادامه ی یادداشتای امروزم، یعنی روز عاشوراست. یادداشتای قبلی رو که زیر همین یادداشته، بخونین...
این روز رو تسلیت می گم...

نظرات ()



غزل 1
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - شنبه ٢٩ دی ۱۳۸٦

ای غنچه ی خندان چرا خون در دل ما می کنی
خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا می کنی

از تیر کجتابیّ تو، آخر کمان شد قامتم
کاخَت نگون باد ای فلک، با ما چه بَد تا می کنی

ای شمع رقصان با نسیم، آتش مزن پروانه را
با دوست هم رحمی، چو با دشمن مدارا می کنی

با چون منی نازک خیال، ابرو کشیدن از ملال
زشت است ای وحشی غزال، اما چه زیبا می کنی

امروزِ ما بیچارگان، امّیدِ فرداییش نیست
این دانی و با ما هنوز امروز و فردا می کنی

ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
در گوشه ی میخانه هم ما را تو پیدا می کنی

ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن
شور افکن و شیرین سخن، اما تو غوغا می کنی

-------------------------

این غزل، ادامه ی یادداشتای امروزم، یعنی روز عاشوراست. یادداشت قبلی رو که زیر همین یادداشته، بخونین...

نظرات ()



آفاق بارانی
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

هلا، روز و شب فانی چشم تو
دلم شد چراغانی چشم تو

به مهمان، شراب عطش می دهند
شگفت است مهمانی چشم تو

بنا را بر اصلِ خماری نهاد
ز روز ازل، بانی چشم تو

پر از مثنوی های رندانه است
شب شعر عرفانی چشم تو

تویی قطب روحانی جان من
منم سالکِ فانی چشم تو

دلم نیمه شب ها، قدم می زند
در آفاق بارانی چشم تو

شفا می دهد آشکارا به دل
اشاراتِ پنهانی چشم تو

هلا، توشه ی راه دریادلان
مفاهیم توفانی چشم تو

مرا جذب آیینِ آیینه کرد
کراماتِ نورانی چشم تو

از این پس مرید نگاه تو ام
به آیاتِ قرآنی چشم تو

سید حسن حسینی

نظرات ()



کلام سی و یکم
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

این حدیث رو به خاطر مشکلات اینترنتی،
به موقع توی وبلاگ نذاشتم و یه خرده دیر شد.
متاسفانه بعضی سیاست ها که الان داره توی کشور اجرا می شه،
و بعضی تفکرات متحجر که معتقد به این هستند که مشکلات کشور ما،
شیوه ی رفتارهای اجتماعی نیست، بلکه مشکل اساسی، ماهواره و اینترنت و این چیزاست، باعث می شه که این قبیل مسایل پیش بیاد. واقعاً هیچ فکر سالمی پشت این سیاست ها نیست و بالاخره یه روز اثرات نامطلوبش رو نشون می ده. ولی افسوس که وقتی اون روز برسه، دیرتر از همیشه است!
خوب، فعلاً حرف سیاسی بسه! چون می خوام بر اساس این کلام حضرت أبی عبد الله رفتار کنم!

امام حسین -علیه السلام- می فرماید:
«بر چیزی که از آن خوشنود نیستی، به خاطر حق، صبر کن و از آنچه که هوس هایت، تو را به آن فرا می خواند، در راه عشقت، شکیبا باش.»
(موسوعه – ص 770)

خیلی از آدما، خیلی وقتا به خاطر یه عشق، همین روش رو پیش می گیرن. لازم به ذکر مثال نیست؛ خودتون می دونین چی می گم.
دعا کنیم که عشق هامون ارزش این صبر رو داشته باشن!

نظرات ()



کلام پانزدهم
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

حدیث امشب، آدمو حسابی می بره توی فکر!
شاید بعضیا رو هم نا امید کنه!
خیلیا هم ربطش می دن به عشق.
به هر حال، در ارتباط با حدیث دیشبه.

امام حسین -علیه السلام- می فرماید:
«به خدا سوگند، بلا و تنگدستی و کشتار، بسیار سریع تر از ضربه ی چارپایان سرکش و شتابان تر از فرو افتادن سیل در دره ها، به کسانی که به ما عشق می ورزند، می رسد.»
(موسوعه – ص 585)

حالا بازم می تونیم عشق امام رو به گردن بگیریم؟
منتظر جواب های دوستان هستم.

نظرات ()



کلام چهاردهم
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

حدیث امشب، در باره ی عشقه!
اما عشق داریم تا عشق! درسته که ماهیت همه ی عشق ها یکیه،
ولی معشوق ها که فرق می کنن، پس شکل عشق ها هم متفاوت می شه.

اما، امام حسین -علیه السلام- می فرماید:
«مودّت ما اهل بیت را به گردن بگیرید، که هر کس با مودّت نسبت به ما، خداوند را ملاقات کند، مورد شفاعت ما قرار می گیرد.»
(موسوعه – ص 583)

نکته های ریزی توی این کلام امام وجود داره. به نظر من مهم ترین نکته ش، مفهوم مودّته؛ عشقی که نمودِ عملی کامل پیدا می کنه. هر کسی ظرفیت این عشق رو نداره. دقیقاً همین دلیله که باعث می شه فقط بعضی ها شامل شفاعت بشن.
باید به این نکته توجه کرد. نظرتون چیه؟

نظرات ()



کلام دوازدهم
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

این طور نقل شده که عصر پنج شنبه، نهم محرم سال 60،
دستور حمله ی سپاهیان عمر سعد به کاروان فرزندان پیامبر خدا صادر شد.
حضرت أبا الفضل، به دستور أبی عبد الله -علیه السلام- به راه افتاد تا اوضاع رو جویا بشه
و با خبر «بیعت یا جنگ» پیش امام برگشت.
حدیث امشب، جواب امام به برادر بود؛ امامی که می دونست ادامه ی راه، به کجا می رسه...

امام حسین -علیه السلام- فرمود:
«به نزدشان باز گرد و اگر توانستی، حرکتشان را تا صبح به تأخیر بینداز و ایشان را، امشب از ما دور نگه دار. امشب، بر پروردگارمان نماز می گذاریم، او را می خوانیم و از او طلب آمرزش می کنیم. او می داند که من عاشق نماز، تلاوت کتابش، دعا و استغفار بسیارم.»
(کلمات الحسین – ص 163)

در مورد این کلام، لازم نمی بینم که توضیح بدم. برداشت ازش، با خودتون.
نظرتون رو بگین.

نظرات ()



عشق؛
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥

خلاصه کردن عالَم خلقت در یک موجود و بزرگ کردن او تا مقام خدایی.

نظرات ()



جوابیه
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - جمعه ۱ دی ۱۳۸٥

یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
داد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت

چشم گریان را به طوفان بلا خواهم سپرد
نوک مژگان را به خوناب جگر خواهم گرفت

نعره ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتاد
شعله ها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفت

انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشید
آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت

گر نخواهد داد من امروز داد آن شاه حُسن
دامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت

باز اگر بر منظرش روزی نظر خواهم فکند
کام چندین ساله را از یک نظر خواهم گرفت

نظرات ()



بهترین! عیدت مبارک!
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥

گیرند همه روزه و من گیسویت
جویند همه هلال و من ابرویت
از جمله ی این دوازده ماه تمام
یک ماه مبارک است و آن هم رویت

نظرات ()



دل تنگ
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٥

چو گرد، بر سر راهش نشسته ام شب و روز
به این امید که دستم به دامنش برسد
بر این مشام و بر این جان چه می شود، یا رب
نسیمی از چمنش، بویی از تنش برسد؟

* * *

ای نبخشوده گناه پدرم آدم را!
به گناهان نبخشوده قسم، دلتنگم
باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من
دو قدم دلهره دارم، دو قدم دلتنگم...

نظرات ()



 
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - جمعه ٧ مهر ۱۳۸٥

از آن زمان که تو رفتی، بهار خشکیده است
دل زمانه ترَک خورده، تشنه ی یاری است

نظرات ()



بهار
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥

باز بوی «رمضان» می یاد؛
بوی بهار؛
بهار عاشقایی که با «رمضان» شروع می کنن و با رسیدن «محرّم» کشته می شن.

اللهم العن أول ظالم... و ءاخر تابع له...
یه قصه ی تکراری...
هر سال، بهار...
هر سال، پاییز...

یاد ماه رمضونای گذشته به خیر،
از هزار سال پیش تا حالا.

یاد آدمای گذشته،
یاد کشته ها،
یاد زنده ها... تا همیشه،
یاد ما هم به خیر!

نظرات ()



عقل خروش می کند
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - جمعه ۱۳ امرداد ۱۳۸٥

جان ز تو جوش می کند، دل ز تو نوش می کند
عقل خروش می کند «بی تو به سر نمی شود»

نظرات ()



شش چراغ راه
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٥

امام علی -علیه السلام- می فرماید:

1- مَن أَحَبَّ شَیئاً لَهِجَ بِذِکرِهِ - هر که چیزی را دوست بدارد، یاد آن بر زبانش جاری است.
2- مَن کَثُرَ کَلامُهُ کَثُرَ خَطاؤُهُ - هر که بیشتر سخن می گوید، اشتباهش نیز بیشتر است.
3- مَن غَضَّ طَرفَهُ أَراحَ قَلبَهُ - هر که نگاهش را نگاه دارد، دلش را آسوده کرده است.
4- إِذا تَمَّ العَقلُ نَقَصَ الکَلامُ - هنگامی که عقل کامل شود، کلام کوتاه می گردد.
5- الأُمورُ مَرهونَةٌ بِأَوقاتِها - کارها، در گرو زمان انجامشان هستند.

امام باقر -علیه السلام- می فرماید:

6- یَبتَلِیَ المَرءُ عَلی قَدرِ حُبِّهِ - انسان، به اندازه ی عشق هایش سنجیده می شود.

نظرات ()



برای یوسف
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٥

در کوی تو، معروفم و از روی تو، محروم
گرگِ دهن آلوده ی یوسف ندریده

نظرات ()



For the one who didn't stay
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥

دی ز هجرم بیم داد و شب به قتلم وعده کرد
نا امیدی را نگر، امّیدواری را ببین

نظرات ()



ای بی معرفت!
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٤

چون چنین است، پی کارِ دگر باشم، به
چند روزی پی دلدارِ دگر باشم، به
عندلیبِ گلِ رخسارِ دگر باشم، به
مرغِ خوش نغمه ی گلزارِ دگر باشم، به
نوگلی کو که شوم بلبلِ دستان سازش
سازم از تازه جوانانِ چمن ممتازش

نظرات ()



سه تا جمله ی بی ربط!
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳۸٤

 

You don't love a woman because she is beautiful, she is beautiful because you love her.

مثل مینا، گر چه دست افشان به بزمش بوده ام
او مرا لاجرعه نوشیده است و دور انداخته است

We come to love, not by finding a perfect person but learning to love an imperfect person perfectly!

 

نظرات ()



مال تو، مال من
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٤

هر چی آرزوی خوبه، مال تو
هر چی که خاطره داری، مال من
اون روزای عاشقونه، مال تو
این شبای بی قراری، مال من

نظرات ()



سقّای تشنگان
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٤

من زاده ی علیّ مرتضایم
من شاهبازِ مُلکِ «لا فَتی» یم
فضل و شرف، همین بس از برایم
که خادمم به دَرگهِ حسینی
وَ اللهِ إِن قَطَعتُموا یَمینی

خدمتگزار زاده ی بتولم
من باغبان گلشن رسولم
زَ افسردگیّ گلشنش ملولم
دارم دلِ شکسته و غمینی
وَ اللهِ إِن قَطَعتُموا یَمینی

سقّای تشنگانِ بی پناهم
دشمن، اگر چه گشته خارِ راهم
من یک تنه، حریفِ این سپاهم
إِنّی أُحامی أَبَداً عَن دینی
وَ اللهِ إِن قَطَعتُموا یَمینی

اِستاده ام کنارِ آبِ لغزان
آیم بر آب و قلب من، فروزان
در آب و آتشم چو شمعِ سوزان
سوزم ز خاطراتِ آتَشینی
وَ اللهِ إِن قَطَعتُموا یَمینی

یا رب، مدد کن این فَرَس بِرانم
و این آب را به خیمه گَه رسانم
دیگر چه غم که بعد از آن نمانم
جانم فدای عشقِ نازنینی
وَ اللهِ إِن قَطَعتُموا یَمینی

در خاک و خون، دلم از این غمین است
که از عطش، لبِ تو آتَشین است
دستم جدا، فِتاده بر زمین است
در فرقِ من، عمودِ آهنینی
وَ اللهِ إِن قَطَعتُموا یَمینی

نظرات ()



همیشه هستم؛ هنوز هستی؟
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٤

مدام توی فکرم؛
از وقتی که بغض گلوتو گرفته بود و نمی ذاشت حرف بزنی؛
از وقتی که روبروت وایستاده بودم و نمی ذاشتم حرف بزنی؛
از وقتی که چشمات پر اشک بود و می ترسیدی که اگه حرف بزنی، ببارن؛
از وقتی که روبروم وایستاده بودی و دلت می خواست می تونستی بزنی توی دهنم.

بهِم گوش دادی؛
به حرفام،
به نصیحتام،
به سرزنشام،
به ناراحتیام.

اون موقع، فکر کردم شاید دیگه ازم خسته شدی؛
فکر کردم شاید دیگه منو نمی خوای؛
فکر کردم شاید دیگه ... ؛
فکر کردم شاید دیگه ... ؛
فکر کردم شاید دیگه ازم بدت می آد.

حالا دوباره شروع کردم به خوندن یادداشتهای دلت؛
پیامها؛
طرحها؛
حرفها؛
هدیه هات...

فکر می کنم هنوزم تو رو کم دارم؛
آرزو می کنم که کاش بودی؛
دعا می کنم که ولم نکنی؛
تلاش می کنم که راضی باشی؛
واسه ت هر کاری بتونم، می کنم.

حالا توی فکرم که:
اون موقع، از ناراحتی من بغض کرده بودی؟
اون موقع، دلت می خواست فقط درد دل کنم؟
اون موقع، می ترسیدی که بارون چشماتو ببینم و غصه بخورم؟
اون موقع، دلت می خواست بپری توی بغلم؟

شاید! نمی دونم!
شایدم می دونم!
نمی دونم!
جوابمو نمی دی!
نمی دونم!

هنوزم تحملم می کنی؟
هنوزم منو می خوای؟
هنوزم ... ؟
هنوزم ... ؟
تا کی؟ همیشه؟

کجایی ای که خندانم ز وصلت دوش می دیدی
که امشب گریه های زار و زاری های من بینی؟

نظرات ()



بدرود!
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٤

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

آه...

دایم گل این بستان، شاداب نمی ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

نظرات ()



توشه ی راه ماه یلدای هجران!
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - پنجشنبه ۱ دی ۱۳۸٤

امشب زِ غمت، میانِ خون خواهم خُفت
وَز بسترِ عافیت، بُرون خواهم خُفت
باور نکنی، خیالِ خود را بفرست
تا دَر نِگرد که بی تو چون خواهم خُفت

نظرات ()



A Light In The Attic
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٤

خانه تاریک است، کرکره ها بسته
در اتاق زیر شیروانی، اما، چراغی روشن است.
سوسوی لرزانش را می بینم
و می فهمم یعنی چه.
آری، زیر شیروانی چراغی روشن است
از بیرون می توانم ببینمش
و خوب می دانم تو آنجا نشسته ای... و به بیرون نگاه می کنی.

نظرات ()



اما گل من...
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٤

گل های قالی، پژمرده نمی شوند، اما بویی هم ندارند!

نظرات ()



چهار بایت؛ برای شیطونکِ گِردِ من!
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - یکشنبه ٦ آذر ۱۳۸٤

فارسی:
اولین کلام من به نماد تولد دوباره ام: «دوستت دارم؛ این قدر!»

English:
My first words to the symbol of my rebirth: "Love you; This much!"

 

نظرات ()



نیوتن
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٤

من نیوتن نیستم
اما یقین دارم
علت افتادن سیب
جاذبه ی زمین نیست.
من افتادن سیب را
به عشق نسبت می دهم
و قسم می خورم
بعد از هبوط آدم
زمین عاشق شد
و سیب افتاد.
پس زنده باد عشق
که اگر نبود
دست زمین
سرخی هیچ سیبی را
حس نمی کرد
و دماغ نیوتن می سوخت!

نظرات ()



هر روز بهتر از دیروز (دینگ دینگ!)
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٤

یه ماه رمضون دیگه هم اومد و ما هیچی نشدیم! سال به سال، دریغ از پارسال!
هر سال دلمو صابون می زنم که این ماه رمضون، دیگه همون ماه رمضونیه که باید یه کاری واسه خودم بکنم. ولی ...
امروز که، خیلی گرفته بودم؛ دیروزم که بدتر؛ حسابی قاطی کرده بودم. نمی دونم چی شده؛ چی می خواد بشه.
ولی در هر صورت، ماه رمضونه دیگه! این ماه، توی تموم سال، اصلاً یه چیز دیگه است.
کاش مثل هر سال برکتش به منم برسه. فکر می کنم رحمت خدا توی این ماه این قدر هست که یه خرده ش هم سهم من بشه؛ نه؟

خدا! کمک کن همیشه بتونم خودمو اون طوری که باید، تغییر بدم. کمک کن که همیشه دلم زنده باشه.

«قلب ما سخت تر از حاشیه ی جادّه نیست
در بهاران دعا، در دلمان
عشق خواهد رویید»

نظرات ()



با من
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳۸٤

مادرم! تولدت مبارک؛ روزت مبارک!

هر روز دلم می خواد دوباره شروع کنم؛ شروع می کنم. اما فرداش، دوباره همون حس؛ به همراه پشیمونی از روزی که گذشته!
و امشب؛ دوباره! اما همراه یه شادی خاص. خاص..... دیگه بسپارش به خودم!


پریشان کن سر زلف سیاهت، شانه اش با من
سیه زنجیر گیسو باز کن، دیوانه اش با من

که می گوید که می، نتوان زدن بی جام و پیمانه؟
شراب از لعل گلگونت بده، پیمانه اش با من

ز سوز عشق لیلی در جهان، مجنون، شد افسانه
تو مجنونم بکن از عشق خود، افسانه اش با من

ز تَرکِ می، اگر رنجید از من، پیر میخانه
نمودم توبه، زین پس رونق میخانه اش با من

نظرات ()



هنگامه
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٤

به بهانه ی غیبت مادرم فاطمه -سلام الله علیها-
نغمه های هنگامه ی تنهایی های من:


1

ای هوای دیدنت، سوز آه من
گوشه ی ابروی تو، قبله گاه من
کُشته ی این حسرتم، کز چه رو ای گل
چهره پنهان می کنی، از نگاه من


2

ای چشم من، گریان مباش
این گونه اشک افشان مباش
حیران و سرگردان مباش

در گردش گیتی
رسد روزی
به پایان، هر غمی

دست نگار ما
داغ دل را
گذارد مرهمی


3

هنگام شب آمد
دل در طلب آمد
جانم به لب آمد

که غم تو به سر نشود

وای از شب هجران
من سر به گریبان
چون شام غریبان

چه شبی که سحر نشود


4

عاقبت گیرد شبی، این سفر، پایان
اختر عمرم شود، از نظر، پنهان


5

گر در کویش برسی، برسان
این پیام مرا:

بی چراغ رویت، من ندارم دیگر
تاب این شب های سرد و خاموش

هرگز هرگز، باور نکنم
عهد و پیمان ما، شد فراموش


6

شبی که از تو، خبر گرفتم
به آسمان تو پَر گرفتم


7

درون سینه، آهی سرد دارم
رخی پژمرده، رنگی زرد دارم
ندانم عاشقم، مستم، چه هستم
همی دانم دلی پُر درد دارم


8

بعد از این، دلبرا، ما را نشان کن
یک به یک، تیر غم، بر دل روان کن


9

جدا از رویت، ای ماه دل افروز
نَه روز از شُو شناسم، نَه شُو از روز
وصالت گر مرا گردد میسّر
بوَد هر روزِ مو، چون عید نوروز


10

شب و روز، آتش غم، کشد از دل زبانه
من و آه سحرگاه، من و اشک شبانه
چه شد آرام جانم، نمی گیرد سراغم
که از برق نگاهش، بر افروزد چراغم

بر گرفته از «هنگامه»
اشعار «بابا طاهر»، «فریدون مشیری» و «ساعد باقری»
با صدای «علیرضا افتخاری»

 

نظرات ()



مرگ
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - دوشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٤

0
این یادداشت هم، چندین بخش داره، اما قسمتای مختلفش، کاملاً به هم مربوطه. شاید بهتر باشه که همه شو بخونین!

1
مرگ؛ چیزی که خیلیا ازش می ترسن؛ چیزی که خیلی از آدما، واسه خیلیای دیگه، آرزوشو می کنن! چیزی که آدمو مجبور می کنه از همه چی دل بکنه. مرگ، تنها چیزیه که واقعاً مشخص می کنه که حق با کی بوده! مرگ، چیزیه که، واسه کسی که همیشه راحت تر و خوش تر از دیگران زندگی کرده، سخت تره؛ چیزیه که واسه کسانی که دلبستگیاشون کمتره، آسون تره؛ و به قول سهراب: «گاه در سایه نشسته است، به ما می نگرد، و همه می دانیم، ریه های لذت، پُر اکسیژن مرگ است.»

2
چند وقته که حال پدر بزرگم رو به وخامت می ره. پدربزرگ من، که ما بهش می گیم «آقاجون»، کسیه که در تمام زندگیش، تلاش کرده مرزهاشو رعایت کنه؛ کسیه که همیشه خیرش، به طرف دیگران جاری و دستش در برابر کسانی که بهش احتیاج داشتن، باز بوده؛ کسیه که همه ی تلاششو کرده تا افرادی که از زیر دستش رد می شن و پا به اجتماع می ذارن، بهترینا باشن. آقاجون، همیشه بهترین خدمتا رو به اطرافیانش، اجتماعش، حتی از نظر من، به جامعه ی بشری کرده. اگر چه شاید کارایی که خیلیا در راه خدمت به جامعه ی بشری کردن، از دست آقاجون بر نمی اومده، اما همه ی همّتشو برای وظیفه ای که احساس می کرده به گردنشه، انجام داده. یکی از علتهای وضعیت خوب زندگی، فرهنگ و ظاهر شایسته ی خانواده ی ما هم، که همه ی اطرافیان بهش حسودی می کنن، همینه. چند روز پیش، روی تختش نشسته بودم. پیرزنا و پیرمردایی که دور و برش بودن، همه داشتن گریه می کردن. کسانی که وقتی آقاجون سرحال تر بود، سال به سال ازش خبر نمی گرفتن و حالشو نمی پرسیدن، نمی دونم حالا واسه چی اومده بودن؛ در حالی که آقاجون، به گردن همه شون حق داشت. یادمه که اون روز، یه چیزایی زمزمه می کرد. با دقیق تر شدن روی حرفاش، می شد بفهمی که اون کلمات نامفهوم، عذر خواهی از کسانیه که از نظر آقاجون، اون روز کاراشونو ول کرده بودن و اومده بودن عیادتش. نمی دونم چرا همیشه وقتی یه نفر به آخرای خط می رسه، همه یادشون می افته که یه همچین کسی هم وجود داشته! من که واقعاً برام سخته، تصور کنم کسی مثل آقاجون، دیگه کنارم نباشه. نمی دونم دیگران، چه طور به همین راحتی، این جور آدما رو از یاد می برن و حتی، بعضیاشون، گاهی به کسی که زندگیشونو مدیون اون هستن، از پشت خنجر می زنن.

3
به عقیده ی من، آدما، از این لحاظ که چه جوری زندگی کنن و بعد از مرگشون، مردم عامه، چه جوری ازشون یاد کنن، به پنج دسته تقسیم می شن. اول، کسیه که وقتی زنده است، هیچ کس از شرش در امان نیست و کسی هم جرأت نمی کنه بهش بد بگه، ولی بعد از مرگش، مردم هر چی بتونن، بهش بد و بیراه می گن. دوم، کسیه که توی زندگی، به مردم خیانت می کنه، ولی چون، به قول معروف، یه جورایی سرشونو شیره می ماله، همه طرفدارشن. بعد از مرگشم، چون مردم نمی فهمن که چه بلایی به سرشون آورده بوده، ازش تعریف می کنن. سوم، کسیه که مثل مردم عامه، عامه زندگی می کنه و مثل همون مردم می میره و بعدش، هیچ کس هیچ حرفی در باره اش نمی زنه. چهارم، کسیه که برای مردم، کار می کنه و همه دوستش دارن و بعد از مرگشم، می گن که آدم خوبی بوده. پنجم، کسیه که توی زندگیش، همه کار واسه مردمش می کنه، ولی چون مردم نمی بیننش و قدرشو نمی دونن، کسی تحویلش نمی گیره؛ بعد از چند روزم که از مرگش می گذره، همه یادشون می ره که همچین کسی هم بینشون بوده. اما نتایج اخلاقی این مسئله(!): اول اینکه سعی کنیم جزء مردم عامه نباشیم و همیشه خودمونو رشد بدیم، تا بتونیم درست ببینیم. دوم اینکه سعی کنیم جزو دسته ی پنجم که الان گفتم، باشیم. چون فقط در این صورته که کسانی که با بقیه فرق دارن و خودشونو رشد دادن و از مرتبه ی مردم عامه بالا کشیدن، بعد از مرگمون، همیشه ما رو زنده نگه می دارن.

4
اگه به داستان خلقت آدم که توی قرآن اومده، دقت کنیم، یه نکته ی خیلی ظریف داره که معمولاً بهش توجه نمی شه. اون جایی که ابلیس از خدا، تا روز قیامت مهلت می خواد (قالَ رَبِّ فَأَنظِرنی إِلی یَومِ یُبعَثونَ)، خدا، این جوری جوابشو می ده: «فَإِنَّکَ مِنَ المُنظَرینَ إِلی یَومِ الوَقتِ المَعلومِ» یعنی اینکه «تو تا زمان معینی وقت داری.» برای من این سؤال پیش اومده بود که این وقت معلوم، یعنی چه وقت؟ اگه خدا تا روز قیامت به ابلیس وقت نداده، پس تا کی وقت داده؟ تا اینکه یه روز، خواهرم که ته و توی این قضیه رو در آورده بود (خواهرم هم واسه خودش یه پا عالِم دینیه!) گفت منظور از این وقت معلوم، روز ظهور و قیام منجی ما است، یعنی حضرت قائم -علیه صلوات الله-. آره؛ تعجب کردین؟ به هر حال، ابلیس، که جزو دسته ای از مخلوقات به اسم اجنّه است، یکی از کسانیه که به دست امام زمان ما کشته می شه. اما... اما، داستان به همین راحتی تموم نمی شه. بعد از اون جریان، یقیناً همه ی آدما معصوم نمی شن! نه؟ آره؛ در واقع، یه عامل مهم دیگه به جز شیطان، که آدمو به گناه می کشونه، نفسشه: «إِنَ النَّفسَ لَأَمّارَةٌ بِالسّوءِ إِلّا ما رَحِمَ رَبّی»، «همانا نفس، امر به بدی می کند، مگر آنکه پروردگارم رحم کند.» (سوره یوسف آیه 53) اگه با انصاف به زندگی خودمون نگاه کنیم، می بینیم که واقعاً خیلی از بدیهایی که از ما سر می زنه، به دلیل هوسهای خودمونه و ما به خاطر تبرئه کردن خودمون، پای شیطونو وسط می کشیم. البته، به قول استاد معروفم(!)، شیطون هم خیلی شیطونه! اصلاً نمی شه وسوسه های شیطونو در بسیاری از دوراهیای زندگی نادیده گرفت، ولی هوای نفس، یه مقوله ی کاملاً جداست. من خودم خیلیا رو می شناسم که اسیر نفس خودشونن؛ حتی از بهترین افرادی که می شناسم؛ حتی کسانی که دوستشون دارم؛ حتی کسانی که عاشقشونم؛ حتی خودم.

5
چند وقت پیش، با تلنگری که استاد معروفم(!) بهم زد، به خودم اومدم و یادم اومد که خیلی وقت ندارم! مشکل اکثر ما اینه که همیشه فکر می کنیم خیلی وقت داریم. از اون روز بود که تصمیم گرفتم وصیت نامه مو بنویسم. حتماً الان هر کی این یادداشتو بخونه، از زندگی نا امید می شه! ولی حقیقت اینه که اگه ما، تا حالا وصیت نامه نداشتیم، کوتاهی کردیم. باید سریع دست به کار شد. من حتماً بعد از تموم شدن وصیت نامه م، می ذارمش تو همین وبلاگ و پسوردش رو هم می دم به یه فرد قابل اعتماد، تا بعد از مرگم، بازش کنه. بقیه ی جزئیاتشو بعداً می گم! خلاصه، شروع کردم به خوندن وصیت نامه های مختلف و بررسی انواع وصیت نامه و شکلهاشون و موارد قانونیشون و .... تا اینکه شروع کردم به خوندن یه وصیت نامه ی معروف! اونجا بود که فهمیدم این وصیت نامه، همون طور که دیگران می گفتن، واقعاً سیاسی الهیه! آره؛ وصیت نامه ی امام خمینی -رحمة الله علیه- واقعاً برخاسته از یه نفس پاک بود؛ یه نفس خدایی؛ یه نفس مطمئنه. وقتی بری توی عمق این وصیت، می بینی مسایلی که توش مطرح شده، چیزاییه که هر روز باهاش رو به رو می شی. دقیقاً مثل قرآن، که هر کلمه ش یه درس داره و هر عبارتش، یه گره از زندگی رو باز می کنه. نکته ی جالب توجهی که می شه توی آثاری از این قبیل دید، محدود نبودنشون به یه زمان خاصه. به نظر من، دلیل محدود نبودنشون به زمان هم، فقط بر می گرده به منشأ این آثار و نیتی که در پشت همت انجام شده روی اوناست؛ یه نیت و همت زلال، به زیبایی کلمه ی «الله».

6
«وَ لا تَقولوا لِمَن یُقتَلُ فی سَبیلِ اللهِ أَمواتٌ بَل أَحیاءٌ وَ لکِن لا تَشعُرونَ» (سوره بقره آیه 154)
و به کسانی که در راه خداوند، کشته می شوند، مرده نگویید، بلکه ایشان زنده اند، ولی شما نمی فهمید.

7
چند روز دیگه، نیمه ی خرداده؛ سالروز غوطه خوردن عده ی زیادی از گذشتگان ما در خون خودشون؛ کسانی که به امید یه آینده ی خوب، از همه چیزشون مایه گذاشتن. همین طور، سالروز پر کشیدن رهبر پاک و پاک نهادشونه، به طرف برترین عشق. به نظر شما چه عشقی می تونه انسانها رو اینقدر بالا ببره؟ این قدر که هیچی به جز معشوقشونو نبینن و برای رسیدن بهش، حاضر باشن هر کاری بکنن؟

8
نیمه های خرداد، همیشه، آدمو یاد عشقی میندازه که 1400 سال پیش، یه نفر به نام حسین بن علی -علیه السلام- به نمایش گذاشت؛ عشقی که هیچ خللی توش نیست و هیچ نقطه ضعفی نداره؛ عشقی که حتی به اندازه ی کوچکترین ذرات هستی، هوس توش دیده نمی شه. هر عشق دیگه ای که از کلاس این عشق، مشتق نشه، یا اینکه خصوصیاتشو از متدهای این کلاس، به ارث نبره، نه تنها واقعی نیست، بلکه اصلاً شیئی نیست که در دنیای رابطه ها، به حساب بیاد و بتونه به حقیقت برسه.

9
این کلاس، چه کلاسیه؟ این کلاس، تنها کلاسیه که هیچ خصوصیتی از نوع Private نداره و تمام خصوصیاتش، یا Public هستن، یا Protected. هر شیئی که بتونه به درستی از بخش Public این کلاس یا متدهاش استفاده کنه، این ظرفیتو پیدا می کنه که بخش Protected رو هم ببینه. پس منم تلاش می کنم که بتونم یه روزی پشت این پرده رو ببینم؛ همون طور که خیلیا قبل از من، تونستن.

10
مرگ؛ کی نوبت من می شه؟ هر سال که می گذره، هر فصل، هر ماه، هر هفته، هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، هر ثانیه، هر لحظه که می گذره، لحظه هام، به لحظه شماری برای اون لحظه می گذره؛ لحظه ای که وعده ش به هر نفسی داده شده: «کُلُ نَفسٍ ذائِقَةُ المَوتِ» (سوره آل عمران آیه 185، سوره أنبیاء آیه 35، سوره عنکبوت آیه 57) اون لحظه، واسه من چه طعمی داره؟ شیرین، تلخ، ترش، شور، تند؟ فعلاً که فکر می کنم شیرین باشه؛ یکی از شیرین ترین لحظات زندگیم. خدایا! من از مرگ نمی ترسم. کمکم کن کاری کنم که از چیزی که بعد از مرگ هم به سرم خواهد اومد، نترسم. خدایا! همون طور که همیشه بهت امید داشتم، لحظه ی مرگمو، با بهترین شکل مرگ، همونی که فقط برترین بنده هات بهش می رسن، یعنی مرگ در راه خودت، برام زینت بده و کاری کن که یه مرگ صالح داشته باشم؛ همون طور که واسه بنده های خوبت، مرگ رو قشنگ می کنی. «وَ تَوَفَّنا مَعَ الأَبرارِ» (سوره آل عمران آیه 193)

نظرات ()



برای ...
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٤

0- برای همه

این یادداشت، فقط یه یادداشت نیست؛ بلکه چند تا یادداشته!
هر کسی حال نداره همه شو بخونه، می تونه فقط اون قسمتی رو که دوست داره، بخونه.
همین!


1- برای تو

به هر سو می نگرم
سوسوی مِهرت چشمانم را می زند؛
دل من
به هر سو گره خورده،
و دل هر سو
به من؛
پلکها را بر هم می نهم
تا تاریکی
بندها را بگشاید؛
بندهای وجودم را، یک یک،
و آنگاه
بند بند وجودم را، یک یک؛
آنگاه
رها خواهم بود،
آنگاه که تو را رها کنم؛
و آنگاه،
به هر سو می نگرم،
دیگر تو نخواهی بود؛
بتا!
تو را شکستم
چنان که بتی چونان مرا شکستی.
اکنون که چیزی نیست تا مرا در بر گیرد
تو
مرا در بر نشان؛
دیگر سوسوی مِهرت چشمانم را نمی زند؛
حال ببین
ذره ذره ی وجود مرا، که بر سر شعله های مِهر تو می رقصد.


2- برای خودم

این شعرم، ارضام نمی کنه! (وااا... یعنی چی؟) یعنی، با اینکه کپسول احساس رو تا تهش به آدم تزریق می کنه (عجب تعبیر خلاقانه ی نابی!)، ولی از نظر من، هیچ ارزش هنری دیگه ای نداره. به طور کلی، شعر سپید یا موج نو، نمی تونه طبع بی قرار منو راضی کنه. به نظر من (که البته هیچ اعتباری واسه دیگران نداره)، زیبایی شعر، به وزن و قافیه شه! بنا بر این می شه نتیجه گرفت که من، با شعر سنّتی، همچنین با شعر نیمایی که یه قالب بسیار خلاقانه و زیبای الهام گرفته از شعر سنّتیه، خیلی حال می کنم؛ مخصوصاً با اون دسته از شعرای نیمایی که اوزانشون هم الهام گرفته از بحور متداول سنّتیه.
قابل توجه شاعرای عزیز: مرحمت بفرمایید واسه بنده، فقط از این جور شعرا بگین!!!
مثلاً این جوری:


3- برای تو

از بهر بهانه، نغمه ای ساز مکن
وَر می گذری از برِ ما، ناز مکن
حرفی است که گر گوش بگیری، رستی
با پاک دلان چو من، دغل باز مکن

چطوره؟ یه رباعی دیگه، با وزن متداول «مُستفعلُ مُستفعلُ مُستفعلُ فَع» یا به عبارتی، همون «مَفعولُ مَفاعیلُ مَفاعیلُ فَعََل».
البته مطمئن باشین من تقریباً، آزارم به کسی نمی رسه؛ یعنی به هر کسی نمی رسه. این شعر، یا بهتر بگم، این تهدید، فقط مال بعضی از مردمان نامرد بود!


4- برای یک دوست

یه دوست، خواسته بود که من، دیر به دیر update کنم، تا بتونه سر فرصت فکر کنه و واسه یادداشتام comment بذاره.
خدمت ایشون عرض کنم که:
اولاً: حضرت أبی القاسم محمد ابن عبد الله -صلی الله علیه و ءاله- می فرماید: «الفُرَصُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ»
یعنی فرصتها، همچون ابر می گذرند.
ثانیاً: اگه من، دیر به دیر update کنم، دیگه خواننده هام، به خودشون زحمت نمی دن که روی یادداشتای قدیمیترم فکر کنن. در واقع، اینجوری مجبور می شن بیشتر فکر کنن!
ثالثاً: یه نکته ی خیلی مهم گوشزد کنم به این دوست عزیز؛ همیشه سعی کنیم «تغییر» رو از «خودمون» شروع کنیم؛ هیچ وقت تغییری که از «دیگری» شروع بشه، نتیجه نداره.


5- باز برای همه

می ترسم؛
از خودم؛
از دوستام؛
از امتحان؛
از آینده ای که واسه خودم می سازم؛
از آینده ای که با دیگران دارم؛
از وضعیتم بعد از مرگ؛
از اینکه نتونم کارامو درست انجام بدم؛
از اینکه نتونم کارای درست انجام بدم؛
از ازدواج؛ (مخصوصاً)
از اعتماد؛
از امید؛
از اینکه کارامو، دیگران انجام بدن؛
از اینکه عشق هامو از دست بدم؛
از اینکه عاشق نباشم؛
از اینکه عاشق نشم؛
از اینکه خدا، بهم رحم نکنه؛
از اینکه خدا، نگاهم نکنه؛
از اینکه خدا، ولم کنه؛
می ترسم ...


6- و باز برای همه

«رَبِّ أَدخِلنی مُدخَلَ صِدقٍ وَ أَخرِجنی مُخرَجَ صِدقٍ وَ اجعَل لی مِن لَدُنکَ سُلطاناً نَصیراً»
(سوره إسراء آیه 80)

نظرات ()



یک آیه
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٤

رَبُّکُم أَعلَمُ بِما فی نُفوسِکُم إِن تَکونوا صالِحینَ فَإِنَّهُ کانَ لِلأَوّابینَ غَفوراً
(سوره إسراء آیه 25)

این آیه رو معنی نمی کنم، به سه دلیل:
1- کسانی که یه خرده تنبل تشریف دارن(!)، برن دنبالش.
2- معنی، فقط مفهوم واژه ها رو می رسونه و نمی تونه عمق مطلبو نشون بده.
3- هر کسی که این یادداشتو می خونه، به اندازه ی ظرفیت خودش، برداشت کنه.

اما چند تا کلید، واسه اونایی که دلشون می خواد بیشتر بدونن:
1- فکر می کنم در تمام قرآن، فقط توی این یه آیه، به جای «أنفس»، «نفوس» به کار رفته. احتمالاً این دو تا جمع، یه خرده با هم فرق دارن.
2- فکر می کنم توی همه ی آیات، «غفور» بودن، به صورت کلی به عنوان یه صفت خدا بیان شده و در تمام قرآن، فقط توی این یه آیه، صریحاً مشخص شده که این صفت خدا، پاسخ به کدوم صفت بنده است.
3- «أواب»، یه چیزیه شبیه «تواب». ولی معناش یه خرده فرق می کنه.
4- «أواب»، صفتیه که خدا، بارها برای پیامبرا و بنده های صالحش به کار برده؛ برای مثال، می تونین به سوره ی «ص» مراجعه کنین.

ـــــــــــــــــــــــــ

دو زلفونِت بوَد تار ربابُم
چه می خواهی از این حال خرابُم؟
تو که با مُو سَرِ یاری نداری
چرا هر نیمه شُو آیی به خوابُم؟

 

نظرات ()



لوله کشی
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٤

(
هر بار دلم پُره و تصمیم می گیرم دق دلیامو توی نوشته هام خالی کنم، دلم نمی آد. چرا باید یه نوشته ی پاک که از ته ته ته ته تهِ یه دل صاف زاده می شه، با کثافت کاریای آدما، طراوتشو از دست بده؟
پس بازم می گذرم!
)

حالا اصل مطلب:

«غلط است این که گویند به دل ره است دل را
دل من ز غُصه خون شد، دل تو خبر ندارد»

از نگاه احساس و شعر:
خودمونیم ها! این بیت عجب حسی ایجاد می کنه! نه؟

از نگاه ایدئولوژیک:
من خودم به این بیت اعتقاد ندارم. به نظر من دل به دل، نه تنها راه داره، بلکه یه شبکه ی لوله کشی مجهز بین دلها وجود داره!

اما نتیجه ی اخلاقی موضوع(!):
دل هر آدم، مثل تمام اجزای وجودش، کاملاً قابل لمسه. می شه به راحتی درکش کرد. یاد بگیریم که حرف دل یعنی چی!
اگه به درستی اینو یاد بگیریم، اون وقت عقلمون هم می تونه به درستی تصمیم بگیره.

و اما هشدار:
نفاق! ریا! دروغ! نامردی!
به نظر شما، چه راه حلی برای تمییز اینا از حقیقت وجود داره؟

نظرات ()



نغمه
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٤

ای از تو چراغ دیده روشن
ای در تو صفای باغ و گلشن
تو جلوه ی مِهر عالَم افروز
آن شمع خموش درگهت من

ای چشم و چراغ آشنایی
ای مظهر قدرت خدایی
چون ماه نهفته در پس ابر
رخساره به ما نمی نمایی

تو، صبح بهار شادی انگیز
من، همچو غروب سرد پاییز
من، جام تهی ز شور مستی
تو، ساغری از نشاط لبریز

هر جا که گُلی به خنده بشکفت
با من سخن از رخ تو می گفت
چون چشم ستاره، تا سَحرگاه
با یاد تو، چشم من نمی خفت

نظرات ()



تو
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۳

او:
نَبِّئ عِبادی أَنّی أَنَا الغَفورُ الرَّحیمُ
ـــــــــــــــــــــــــ
تو:
...
ـــــــــــــــــــــــــ
من:

Only for you; Just for me!

ـــــــــــــــــــــــــ
حافظ:

سمن بویان، غبار غم، چو بنشینند، بنشانند

پری رویان، قرار از دل، چو بستیزند، بستانند

به فتراک جفا، دل ها، چو بر بندند، بربندند

ز زلف عنبرین، جان ها، چو بگشایند، بفشانند

به عمری، یک نفس با ما چو بنشینند، برخیزند

نهال شوق در خاطر، چو برخیزند، بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند، دُر یابند

رخ مِهر از سحرخیزان نگردانند، اگر دانند

ز چشمم لعل رمّانی، چو می خندند، می بارند

ز رویم راز پنهانی، چو می بینند، می خوانند

دوای درد عاشق را، کسی کاو سهل پندارد

ز فکر، آنان که در تدبیر درمانند، در مانند

چو منصور، از مراد آنان که بردارند، بر دارند

بدین درگاه، حافظ را چو می خوانند، می رانند

در این حضرت، چو مشتاقان نیاز آرند، ناز آرند
که با این درد اگر در بند درمانند، در مانند

 

نظرات ()



دل از من بُرد و روی از من نهان کرد
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۳

برای خانواده ام، در هنگامه ی گرم خوییشان و در لحظات گشاده روییشان؛
نثار یاران شب های یلدایم؛ نثار همراهان فردایم:

رخی بنمود و حیران کرد دیده
بدان جادوی ابروی خمیده
رسان یا رب به سر یلدای هجران
نماید مِهرِ ماه من سپیده


ـــــــــــــــــــــــــ

نه، واقعاً شاعر شدیم!
حالا واسه خودم تخلص انتخاب می کنم! البته از همون اول انتخاب کرده بودم. توی شعر اولم هم بود، ولی حالا با خیال راحت تخلصمو می گم. تخلصم، با اجازه ی بزرگترا(!) هست «مِهر».
این، دومین شعرم بود که شب یلدا گفتم، در قالب دوبیتی. وزن دوبیتی رو هم که همه میدونن اینه: «مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل»، یا به عبارت درست تر «مفاعیلن مفاعیلن فعولن». اسم این بحر هم هست «هزج مسدس محذوف»! تأثیر گرفته از همین غزل حافظ -علیه الرحمه- که مَطلعشو توی عنوان یادداشت نوشتم.
دومین شعرمو تقدیم کردم به خانواده م. چه اونایی که الان باهامن، چه اونایی که بعدها جزو خانواده م می شن، چه اونایی که از قبل بودن و حالا کم کم دارن ازم جدا می شن؛ مثل خواهرم، که امروز عقد ازدواجش بود.
آره دیگه، خواهرم زیر آبی رفت و ازَم جلو زد! حالا کاظم مونده و حوضش! خوش به حالش که تونست اون کسی رو که می خواست، پیدا کنه. چون من که فکر نمی کنم هیچ وقت بتونم کسی رو پیدا کنم که واقعاً اونی باشه که می خوام. حتی کسی که باعث شد شاعر بشم (توی یادداشت قبلیم هست!) هم، اون نیست.
چند شب پیش، خواهرم بهِم گفت، بیا واسه آخرین بار با هم بریم حرم، که دیگه سعادت با من حرم رفتن نصیبت نمی شه! (کم) بیراه نمی گفت! حالا از این به بعد، باید تنها برم حرم؛ تنهای تنها.
خلاصه این که ما، حالا حالا ها، ور دل بابامون نشستیم! اصلاً شاید دیگه از ما گذشته باشه!
خدا به همه رحم کنه!

نظرات ()



کَس نیست که افتاده ی آن زلف دوتا نیست
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۳

برای او که دلم، به خاطر او، دوباره تپید؛ هم او که بر دلم تابید و هوای مِه آلود ذهنم را آفتابی کرد؛ او که مرا باز خواند و وا داشت تا خاطرات پوسیده را، از یادم دور بریزم؛ او که در باغ خشکیده ی چشمانم، گل سرخی شد و مرا بلبل خویش کرد؛ او که در خشکسالی احساسم، سرو روانم شد و سایه اش را ارزانیم کرد؛ همان سمن که در بوستان ویران وجودم رویید و خشکیده ها را طراوتی نو بخشید و خود ندانست چه کرد؛ او که به من یاد داد تا این راز را، در قلبم نگاه دارم و هیچ گاه نگویم که او، که بود؛
هم او که بیان مشوشم را نظم داد و نظمم را احساس؛ او که مرا آموخت برایش شعر بگویم.
نثار او که نخواهم گفت که او، که بود؛ نثار گل و سروم؛ نثار سمنم:

گفتم نظری کن، ز بَرم، سرد، گذر کرد
عیسی، دم خود، زین دل پر درد، حذر کرد
دانم که ندانست که گلگونه ی این روی
هم شعله ی مِهرِ رخ او بود که زر کرد


ـــــــــــــــــــــــــ

نمردیم و شاعرم شدیم!
این، اولین شعرم بود! در قالب رباعی، با وزن «مستفعلُ مستفعلُ مستفعلُ مستف» یا «مفعولُ مفاعیلُ مفاعیلُ فعولن». چطوره؟ اسم این وزنم هست «هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف»! تأثیر گرفته از همین غزل معروف حافظ -علیه الرحمه- که مَطلعشو، همین بالا توی اسم یادداشت نوشتم.
به عنوان اولین شعرم چطوره؟ به نظر خودم که بد نیست!
این اولین شعرمو تقدیم کردم به اولین کسی که باعث شد شعر بگم. گر چه احتمالاً خودشم نفهمیده!
نظر شما چیه؟

نظرات ()



او را سپاس!
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۳

آمدنم را اراده کرد؛ جسمی پرورید و روحی دمید؛ توانایی رشد داد و ابزاری نهاد.

شُکر، که مرا در میان گرم خویانی قرار داد و آنان را مسیر اعتدال نمود، تا اندک اندک مرا در بر گیرند.
شُکر، که امکان پیشی گرفتن را به من بخشید و آنچه را که توان آن را نداشتم، بر دوشم نگذاشت.
شُکر، که با شمیمی از خودش که در من نهاد، عزیزم گردانید و رفتارم را با رنگی از خودش آراست.
شُکر، که صورتم را نیکو سرشت و سیرتم را در پناه آن، راه نمود.
شُکر، که هر گاه لغزیدم، هشدارم داد و در پاک گردانیدنم تعجیل کرد و بر آلودگی ها چیرگیم داد.
شُکر، که هر گاه فراموش کردم، بازخواستم نکرد، تا شیطان را از من دور سازد.
شُکر، که سرپرستی کسانی را بر من قرار داد که مرا پروراندند و عشق را در دلم زنده نگاه داشتند.

شُکر، که در هر پلّه صعود، مرا درجه ای از فرقان عطا فرمود، تا برای استمرار، برترین معشوق ها را برگزینم.
شُکر، که عقلم را عاشق کرد و در پی آن، عشقم را عاقل.
شُکر، که همراه هر معشوقم هدیه ای برایم فرستاد، تا طراوتم بخشد.
شُکر، که راه رسیدن به محبوب ها را آسان نگردانید، تا مبادا غبار سکون، تیره ام سازد.
شُکر، که «نَه» گفتن را به آنان آموخت و «آری» گفتن را به من.
شُکر، که اسباب رشد مرا در نهاد دیگران نهاد، تا برای یافتنش، سرگردان نگردم.
شُکر، که توانایی درک زیباییهایش را به من ارزانی داشت و در جهت ممارست ادراک، هر لحظه، با زیبارویی مقابلم نمود.

شُکر، که یاریم کرد تا زیبایی ها، زمینگیرم نکنند.
شُکر، که هنگام تنهایی ها، در کنارم بود و خواست تا وجودش را لمس کنم.
شُکر، که همواره بر من شکیبا بود، تا خود را از آنچه کردم، پاکیزه گردانم.
شُکر، که هر چه بر من گذشت، به برکت فضل او، بهترین بود.
و شُکر، که مرا راضی گردانید و مرضی.

شُکر، به خاطر تمام آنچه که داد؛ به خاطر تمام آنچه که نداد؛ و به خاطر تمام آنچه که گرفت.

نظرات ()



هنر
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٢

چون شَوَم خاک رهش، دامن بیفشانَد زِ من

وَر بگویم دل بگردان، رو بگردانَد زِ من

روی رنگین را به هر کس می نماید همچو گُل

وَر بگویم باز پوشان، باز پوشانَد زِ من

او به خونم تشنه و من بر لبش، تا چون شود

کام بِستانم از او، یا داد بِستانَد زِ من

گر چو فرهادم به تلخی جان بر آید باک نیست

بس حکایت های شیرین باز می مانَد زِ من

گر چو شَمعش پیش میرم، بر غمم خندان شود

وَر بِرَنجم، خاطرِ نازک بِرَنجانَد زِ من

صبر کن حافظ که گَر زین دست باشد درسِ غم
عشق در هر گوشه ای افسانه ای خوانَد زِ من

 

نظرات ()



ناله
نویسنده: کاظم شاهرودنژاد - پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۱

به رخِ سیاه چشمان، نظر ار بُوَد گناهی

بگُذار تا گناهی بکنیم گاه گاهی

همه شب، ستاره ریزد ز دو چشم در کنارم

به هوای چشم مستی، به خیال روی ماهی

***

شب و روز در فراقت، ز تو دور، از که نالم؟

شده دل ز غُصّه، کوهی، شده تن ز رنج، کاهی

***


دل عاشقان مسکین مَشکن، بترس از آن دم

که شبی، نیازمندی بکِشد ز سینه آهی

تو ز اشتباه، روزی قدمی به خانه ام نِه

که رسد دلی به کامی، چو کنی تو اشتباهی

نظرات ()