غزل 1

ای غنچه ی خندان چرا خون در دل ما می کنی
خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا می کنی

از تیر کجتابیّ تو، آخر کمان شد قامتم
کاخَت نگون باد ای فلک، با ما چه بَد تا می کنی

ای شمع رقصان با نسیم، آتش مزن پروانه را
با دوست هم رحمی، چو با دشمن مدارا می کنی

با چون منی نازک خیال، ابرو کشیدن از ملال
زشت است ای وحشی غزال، اما چه زیبا می کنی

امروزِ ما بیچارگان، امّیدِ فرداییش نیست
این دانی و با ما هنوز امروز و فردا می کنی

ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
در گوشه ی میخانه هم ما را تو پیدا می کنی

ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن
شور افکن و شیرین سخن، اما تو غوغا می کنی

-------------------------

این غزل، ادامه ی یادداشتای امروزم، یعنی روز عاشوراست. یادداشت قبلی رو بخونین...

/ 1 نظر / 26 بازدید
ميلاد

عالی بود ! کار هر دوتون عالی بود موفق و پيروز در پناه امن الهه ناز