یک نگاه متفاوت

1

می خوام در باره ی خصوصیات عشق بنویسم! البته قبل از شروع باید بگم که بر خلاف بیشتر مطالبی که در این مورد دیده و شنیده می شه و معمولاً سلیقه ای هستن و یا اینکه از روی برداشت های شخصی و بعضاً بدون تفکر بیان می شن، نکات موجود توی این یادداشت، چکیده ی مباحث و مطالعات و تجربیات افرادیه که واقعاً در این زمینه صاحب نظر بودن و هستن.
ریشه ی کلمه ی عشق رو که احتمالاً همه می دونن و لازم به ذکر نیست! در واقع همون طور که از تعریف عشق بر می آد، عشق، مقصد نیست و نبایدم باشه. بلکه عشق، همون درختیه که پایه می شه تا اون گیاه معروف، دورش بپیچه و از این نردبون، به طرف مقصد نهاییش صعود کنه. از نگاه کامپیوتری(!) من همیشه عشق رو مثل Boot Sector می بینم که وظیفه و هدف نهاییش، Start کردن سیستم عامله، اما بعد از اینکه سیستم عامل، بالا اومد، دیگه Boot Sector مهم نیست!
به طور کلی، نمی شه گفت که هر کسی، فقط و فقط به تعداد یک عدد(!) عشق داره؛ مسئله اینه که ما هر روز، معشوق های جدیدی واسه خودمون پیدا می کنیم. نکته ی جالب توجه اینه که، معشوق ها نیستن که باعث می شن ما بهشون عشق بورزیم، بلکه این عشق حاضر توی وجود ما از ابتدای خلقتمونه که باعث می شه همیشه واسه خودمون معشوق هایی انتخاب کنیم.
همه مون می دونیم که منشأ هر عشق، یه نیازه که توی ماست و در ابتدا، همین نیاز باعث می شه ما به طرف یه معشوق بریم. اگه به آدما نگاه کنیم، می بینیم که در بسیاری از موارد، وقتی که یه معشوق بعد از یه مدتی، دیگه نمی تونه پاسخگوی عاشق باشه، دور انداخته می شه! مثلاً شوهری رو در نظر بگیرین که شیفته ی زیبایی همسرشه؛ بعد از یه مدت، همسرش توی یه تصادف دچار سوختگی از ناحیه ی صورت می شه و از این به بعد دیگه اون جلوه ی سابق رو واسه شوهر نداره؛ این دو نفر، کم کم از هم دور و دورتر می شن.
در واقع، اندازه ی عشق هر کس نسبت به معشوقش، به اندازه ی شروطیه که عشقش رو به اونا محدود کرده. فقط تا زمانی که این شرط ها برقرار باشه، عشق بین اون فرد و معشوقش هم برقراره.
بر اساس همین موضوعی که گفتم، عده ی زیادی معتقدن که اصلاً اسم این جور رابطه ها عشق نیست. عده ای هم اسم این رابطه ها رو می ذارن عشق مجازی! اما هر دو گروه معتقدن که عشق حقیقی، بی قید و شرطه؛ یعنی عاشق حقیقی، واسه عشق ورزیدن به معشوقش، قید و شرط نمی ذاره.
خاصیت دیگه ای که عشق داره، محرک بودنشه. یه مثال می زنم واسه آقایون! یه خانوم همکلاسی خوشگل رو در نظر بگیرین، با صورت خوشگل، با لباسای خوشگل تر و با موهای خیلی خوشگل تر! نه، اشتباه نکنین! جُدا از مسئله ی شهوانی این قضیه، همین زیبایی ها چقدر جذابه! چقدر ما رو سوق می ده به طرف اینکه کم کم رابطه مون رو با این خانوم نزدیک کنیم و چه بسا منجر به یه ازدواج عاشقانه بشه. حالا یه مثال هم واسه خانوما! یه آقای همکلاسی باحال و خوش تیپ و متین و درسخون رو در نظر بگیرین. می بینین که با وجود اینکه هیچ حس شهوانی شما رو وادار نمی کنه، ولی زیبایی های این آقا چقدر شما رو سوق می ده به طرف اینکه به این آقا نزدیک تر بشین! همه مون می دونیم که خیلی وقتا، این رابطه ها بر اساس شهوت نیست و واقعاً یه علاقه بین دو طرف به وجود می آد. این، همون محرک بودن عشقه!
اما حالا قبول دارین که ممکنه خیلی از این عشق ها بعد از یه مدت از بین بره و روابط بین این دو نفر به هم بخوره؟ دلیلش هم اینه که اون آقایی که زیبایی صورت اون خانوم حرکتش داده، فقط تا جایی حرکت می کنه که همون زیبایی صورت، هنوز واسه ش زیبا باشه؛ و دلیلش اینه که اون خانومی که متانت و وقار اون آقا حرکتش داده، فقط تا جایی حرکت می کنه که همون آقای متین، هنوز به نظرش متین می آد. ولی وقتی شرط ها از بین رفت، عشق هم تمومه! در حالی که عشق هایی که بر اساس شناخت شکل می گیره، به سختی از بین می ره؛ هر چی شناخت عمیق تر باشه، عشق هم با دوام تر می شه. مطمئنم که همه، این چیزا رو می دونن. با این حال گاهی اوقات، به آدمای عاشقی بر می خوریم که وقتی ازشون می پرسیم: «چی شد که عاشق فلانی شدی؟» می گن: «نمی دونم! عشق که دلیل نمی خواد! یهو اینجوری شد!» و اینجاست که باید زنگ خطر رو حس کنیم! باور کنین که عشق دلیل می خواد! هر عشقی، به اندازه ی سطح خودش، دلیل داره؛ بعضی ها سطحی و کوچیک، بعضی ها عمیق و محکم!
یه خصوصیت دیگه، کنترل کنندگی عشقه. دو تا عاشق دل باخته رو در نظر بگیرین که حاضرن واسه همدیگه بمیرن. فکر می کنین این چیه که یه عاشق رو وادار می کنه که همه چیزش رو به خاطر معشوقش بده؟ اصلاً این «همه چیز»، از نظر عاشق چیه؟ خوب معلومه که معشوقه دیگه! همه چیز اوست! دیگه هیچ چی دست عاشق نیست! این، عشقه که عاشق رو کنترل می کنه.
اما! اما! یکی از زیباترین تاثیرات عشق، وسعت قلبه. تا حالا دلتون تنگ شده؟ آیا این دلتنگی، ناشی از این بوده که دلتون کوچیک و تنگ شده، یا اینکه برعکس، دلتون بزرگ و بزرگ تر شده، به اندازه ای که دیگه هیچ چیز در اطرافتون نمی تونه دلتون رو پُر کنه به جز حضور معشوق و محبوبتون؟
دقت کنین که به خاطر دلتنگی نیست که به بعضی از آدما، افسردگی دست می ده، بلکه به خاطر تنگدلیشونه! این دو تا مسئله رو باید از هم جدا کرد. چون وسعت قلب ناشی از دلتنگی، آدما رو فارغ می کنه، نه افسرده؛ فارغ از هر چیزی به جز معشوق! عاشق، بی قراره، نه گوشه گیر! عشق، حرکت ایجاد می کنه! یادتون اومد؟
حالا بر گردیم به یکی از اون کلماتی که توی این متن، پررنگ تر از بقیه بودن؛ یعنی «انتخاب»! رابطه ی انتخاب با آزادی چیه؟ چیزی غیر از یه رابطه ی مستقیمه؟ «عاشق فارغ» رو یادتونه؟ یادتونه که چون عاشق، همه چیزش شده «معشوق»، هیچ نگرانی و دغدغه ای در مورد چیزای دیگه نداره؟ در واقع، دست عاشق توی انتخاب، بازتر از آدمای دیگه است، چون فارغه و راحت می تونه تصمیم بگیره! این آزادی، نهایت همون نیاز اولیه است و بر خلاف تصور خیلی از آدما، ثمره ی عشق، آزادیه، نه محدودیت. می دونم که خیلی از کسانی که این یادداشت رو می خونن، این مسئله رو قبول ندارن. دلیلش هم اینه که این جور چیزا رو باید با دریافت حضوری درک کرد و خیلی از آدما، تجربه ی همچین عشقی رو ندارن و عشق هاشون، معمولاً از نوع عشق های محدود و دارای قید و شرطه که نمونه هاشو، همین بالا گفتم.
حالا اگر چه ممکنه این چیزایی رو که نوشتم، باور نداشته باشین، ولی خوب، به نظرم ارزش تفکر رو داره! نظرتون چیه؟


2 (برای دوست گلم)

یه خرده از «تغییر» بگم!
با یه کمی تفکر، درک می کنیم که هر تغییری، برخاسته از یه احساس نیازه. یعنی اگه کسی حس کنه که در حال حاضر، توی بهترین شرایط ممکنه، هیچ اقدامی واسه تغییر انجام نمی ده. به نظر شما اگه کسی، از نظر امکانات، تأمین باشه، اقدام به تغییر می کنه؟ واضحه که نه! در واقع، اگه کسی، محدود به امکانات باشه، دچار رکود می شه! می دونم که نظر شما هم اینه که «رکود»، اصلاً چیز جالبی نیست.
اما اگه نگاه ما به امکانات عوض بشه و بفهمیم که امکانات، واسه این نیست که ما رو تأمین کنه، بلکه پیش ما، به امانت گذاشته شده، اون وقت وادار می شیم به حرکت. چرا؟ چون امکانات ما کامله، ولی تأمین نیستیم؛ پس شروع به تغییر می کنیم.
یه نکته ی ظریف هم اینجا وجود داره. اونم اینه که، سعی در تغییر دادن دیگران، محکوم به شکسته! حتماً در طول زندگی، بارها و بارها، اینو تجربه کردین. پس تغییر رو باید همیشه از خودمون شروع کنیم؛ اون وقت می تونیم امیدوار باشیم که دیگران هم، کم کم همراه با ما تغییر کنن.
حالا مسئله ی نیاز رو که در مورد عشق گفتم، دوباره یاد آوری می کنم؛ می خوام اینو بگم که... بگم که... بگم که... کسی که اقدام به تغییر می کنه، یه عشق بزرگتر از یکی از عشق های فعلیش انتخاب کرده و به خاطر اون عشق جدید و برتره که حاضر می شه رنج بکشه و خودش رو تغییر بده. باور ندارین؟ باور کنین که: چون عطش هست، آب هست؛ و نه بر عکس!
بیاین از حالا به بعد، با خودمون رو راست باشیم و بدونیم که اگه احساس نمی کنیم که باید تغییر کنیم، به این دلیله که عشق های ما هنوز کوچیکن و طبیعتاً ارزش ها و اهداف ما هم، چیزای بزرگی نیستن.

/ 9 نظر / 40 بازدید
رندانه

سلام.....ارادت...جناب مقاله را خواندم....خیلی جالب بود...هر چند که میشه گفت دست نیافتنی هست این نوع عشق....اما اگر رو کاغذ بیاریم....قشنگه فکر کنم برای تکمیلش به اثرات عشق در عاشق هم اشاره میکردید خوب بود....یک جا گفتید ازادی....اما این تنها اثر عشق حقیقی نیست....بیشتر بگید... در کشور عشق جای اسایش نیست انجا همه کاهش است و افزایش نیشت .......................................... وافریادا ز عشق وافریادا کارم به یکی طرفه نگار افتادا گر داد من فتاده دادا دادا ورنه من و عشق هر چه بادا بادا سرفراز باشید یا علی[گل]

محمد خادم

سلام من متنهاتو نمیخونم ولی شعراتو دوست دارم

لیلا

با مطالب قسمت اول کاملا موافق و یاد این شعر زیبا افتادم : من از وقتی که در بند توام آزادم.... اما قسمت دوم :" عشق های ما هنوز کوچیکن و طبیعتاً ارزش ها و اهداف ما هم، چیزای بزرگی نیستن " باید بگم که آی عشق آی عشق رنگ آبیت پیدا نیست . ( عشق ) چیزی که گم شده و وجود خارجی نداره نمی توان در مورد بزرگی یا کوچکیش حرف زد

هانیه

سلامممم آقا کاظم! کجا بودی شما خیلی وقته پیداتون نیست؟؟!! خوش‌حالم که دوباره نوشته‌های شما رو می‌خونم... در مورد عشق بیش‌تر حرف‌هات رو قبول دارم به خصوص این که گفتی عشق دلیل می‌خواد...

محمد خادم

سلام آقا کاظم. من سیبی به رنگ خونم و از اینکه زنده ای خیلی خوشهال من مطالاب بلند و سیاسی رو دوست ندارم ولی شعر اتو خیلی کیف کردم امیدوارم هرچه زودتر یه شعر تازه ازت بخونم در ضمن به روزم و منتظر نظرات سازندهات.

رندانه

سلام........ارادت....... ما اپ کردیم و شما هنوز در کوچه پس کوچه های عشق ....... بادها در گذرند.....باید عاشق شد و رفت.... باید این پنجره را بست و نشست... چه بیابانهایی در پیش است..... باید عاشق شد و ماند..... سری بزن رندان را یا علی[گل]

لیلا

سلام. دانشگاه است و 1000 درس و پروژه . اون مطلب آقای پرویزی نوشتن اگر به اسم نویسنده دقت می کردید می دید که مال من نیست[چشمک] من که همیشه می خندم ولی فکر نکنم به شما خندیده باشم موقع ارائه[شوخی] البته اگر هم خندیده باشم احتمالا حق داشتم[نیشخند]

محمدمهدی کریما

پخته ولی مغز پخت نیست. بهتره هنوز تو فر بمونه تا مغز پخت بشه. هنوز جای پخته شدن داره.

pic love

سلام احوال شما متنت بد نبود فقط زیاد طولانی پیشم بیا خوشحال میشم