خطبه

مقدمه
این یادداشتم، دو قسمت داره. اولین بخشش، می شه گفت عبادیه، دومین بخش هم، می شه بگیم سیاسیه!
آدم، ناخودآگاه یاد خطبه های نماز جمعه می افته، نه؟
البته لازم به تذکره که منظورم اون معنی سیاست نیست که در عرف رایجه. چون اصولاً من یه آدمیم میانه رو! معمولاً سیاستای انفرادی رو ترجیح می دم و اصلاً از سیاست بازیای معمول جامعه خوشم نمی آد، حتی حالم به هم می خوره. روی همین حساب، سعی می کنم روی افراد مختلف جامعه هم قضاوت نکنم (البته گاهی که به اینجام می رسه، یه چیزایی می گم!).
خلاصه، بگذریم و اصل مطلبو شروع کنیم:

1
روزی که گذشت، عید بود. از اون عیدای خوش آب و رنگ! اما منو نگرفت. تمام امروز، حس می کردم که یه روز خوب خدا رو بد کردم. توی این روز، خیلیا خوشحال بودن؛ منم بودم. اما توی تمام لحظه هاش، رد پای «دور بودن» رو اطرافم می دیدم. توی هر نفَسش، بوی «مردگی» رو استشمام می کردم. می دونستم که اون قدر خودمو کوچیک کردم که لیاقت هیچی رو ندارم. می دونستم که من همون کسی هستم که همیشه کم میارم! همون کسی که نمی تونم از پس خیلی از کارای کوچولو بر بیام. می دونستم کسی که این روزو به خاطرش عید گرفتم، کسیه که خواسته همیشه زندگی رو توی رگهام جاری نگه داره، ولی من نخواستم زندگی کنم؛ کسیه که میمنت وجودش، همیشه به زندگیم برکت داده، ولی قدر داشتنشو ندونستم؛ کسیه که اگه توی دلم نبود، نمی دونستم چی کار باید بکنم، ولی حالا هم که دارمش، نمی دونم باید چی کار کنم!
آره؛ الان دارم با خودم فکر می کنم که، آیا من که به دیگران اجازه دادم که به من بگن «شیعه»، به خودم هم اجازه دادم که «شیعه» باشم؟ جواب اینه: نه!
ولی به قول حافظ -علیه الرحمه-: «بطالتم بس، از امروز کار خواهم کرد»! می خوام واقعاً اون چیزی باشم که ظاهراً هستم. می خوام از همین حالا، در هر لحظه، اون کاری رو انجام بدم که در اون لحظه، مهم ترین و ضروری ترین کار زندگیمه. می خوام از حالا، همه ی آدما رو از خودم برتر ببینم. می خوام همیشه هر کاری واسه ی دیگران از دستم بر میاد، انجام بدم. می خوام بدون هیچ چشم داشتی، واسه دیگران مایه بذارم. چون وظیفه م همینه. اینو باور دارم!

2
این چند روز اخیر، سرم خیلی شلوغ بود. فکرم نمی کنم دیگه تا آخر عمرم، سرم خلوت بشه. چرا؟ چون همین بالا دلیلشو گفتم (مرسی قاطعیت!). حالا که امتحانام تموم شده و تا تحویل پروژه و ثبت نام و این جور برنامه ها، یه خرده وقت دارم، می خوام اوضاع زندگیمو یه خرده سر و سامون بدم و ترم جدید رو، متفاوت شروع کنم (البته، برداشت نادرست از عبارت «سر و سامون دادن» نشه!). خلاصه این که، یکی از کارایی که باید می کردم، انجام یه سری تغییرات توی وبلاگم بود، هر چند کم.
همین!

مؤخره
یه «التماس دعا» دارم از همه ی کسانی که این یادداشتو می خونن؛ اما نه از اون «التماس دعا» هایی که همه، توی تعارفای الکی به هم میگن، بلکه ازتون می خوام که چیزای گنده(!) واسه من آرزو کنین؛ ازتون می خوام که بزرگ ترین آرزوهایی رو که واسه خودتون دارین، واسه منم از خدا بخواین. چیزی که از شما کم نمی شه. منم قول می دم که این لطف شما رو دقیقاً همین جوری تلافی کنم!

/ 7 نظر / 8 بازدید
مریم

سلام جالب بود،ولی یه کمی بوی ناامیدی می داد!!! راستی راجع به اون لینک کوچولو که گفتین هر وقت یاد گرفتم حتماً این کارو می کنم یعنی چند بار هم امتحان کردم ولی توی قالب من جواب نمیده...ضمناً لینک حافظ تون هم جالب بود...

atbin

سلام. خوبه. بالاخره آپديت کردی! خيلی خوبه. اميدوارم روی تصميمت محکم باشی. راستش نمی دونم بزرگترين آرزوی من برای تو هم اينقدر بزرگه يا نه. اما بزرگترين آرزويم را برايت آرزو می کنم. موفق باشی هميشه.

هانیه

سلام ... برای اين لينک قشنگ خيلی ممنونم ، اميدوارم لايق باشم ... چشم حتما دعا می کنيم ، شما هم ما رو ... کاش همه مون بتونیم اونی باشیم که باید باشیم ... منم يه لينک کوچولو به شما دادم ...

forough

''مي دونستم كه اون قدر خودمو كوچيك كردم كه لياقت هيچي رو ندارم. مي دونستم كه من همون كسي هستم كه هميشه كم ميارم! همون كسي كه نمي تونم از پس خيلي از كاراي كوچولو بر بيام.''اين جمله بوی نا اميدی ميداد...مريم هم همين رو گفته بود.اما من نفهميدم چی باعث نا اميدی يه انسان ميشه...

مریم

می خواين اسم دبيرستانمو بدونين ديگه؟...موسسه غ سجاد...آره همين اسمشه(اما من شوخی نکردم) منم قبول دارم که انسان بايد بزرگ باشه اما متاسفانه مردم اين دوره و زمونه عقلشون به چشم شونه.

هانیه

هنوز که چيزی ننوشتين که؟!