صدای پای آب

چند وقته که:
دیگه نوشتن راضیم نمی کنه؛
دیگه نمی تونم حرفامو بنویسم؛
دیگه حرفم نمی آد؛
دیگه مغزمم کار نمی کنه.

این تیکه رو از سهراب، تقدیم می کنم به همه ی چشمای دردمند، مخصوصاً پاره های تنم توی «بم»، شهر منتظر؛ تقدیم می کنم به لحظه های انتظار همه ی منتظرا:

«
صبح ها نان و پنیرک بخوریم.
و بکاریم نهالی سَرِ هر پیچِ کلام.
و بپاشیم میانِ دو هجا تخمِ سکوت.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوستِ شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بُعدند.
و نخواهیم مگس از سَرِ انگشتِ طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از درِ خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر کِرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانونِ درخت.
و اگر مرگ نبود، دست ما در پیِ چیزی می گشت.
و بدانیم اگر نور نبود، منطقِ زنده ی پرواز دگرگون می شد.
و بدانیم که پیش از مرجان، خلأی بود در اندیشه ی دریا ها.

و نپرسیم کجاییم،
بو کنیم اطلسیِ تازه ی بیمارستان را.


و نپرسیم که فواره ی اقبال کجا است.
و نپرسیم چرا قلبِ حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدر های پدر ها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.

پشتِ سَر نیست فضایی زنده.
پشتِ سَر مرغ نمی خواند.
پشتِ سَر باد نمی آید.
پشتِ سَر پنجره ی سبزِ صنوبر بسته است.
پشتِ سَر روی همه فرفره ها خاک نِشَسته است.
پشتِ سَر خستگیِ تاریخ است.
پشتِ سَر خاطره ی موج به ساحل صدفِ سردِ سکون می ریزد.

لبِ دریا برویم،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب.

ریگی از روی زمین برداریم
وزنِ بودن را احساس کنیم.

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
(دیده ام گاهی در تب، ماه می آید پایین،
می رسد دست به سقفِ ملکوت.
دیده ام، سِهره بهتر می خواند.
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است.

گاه در بسترِ بیماریِ من، حجمِ گُل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است، قُطرِ نارنج، شعاعِ فانوس.)
و نترسیم از مرگ
(مرگ پایانِ کبوتر نیست.
مرگ وارونه ی یک زنجره نیست.
مرگ در ذهنِ اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوشِ اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذاتِ شبِ دهکده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجره ی سرخ - گلو می خواند.

مرگ مسئولِ قشنگیِ پَرِ شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی وُدکا می نوشد.
گاه در سایه نِشَسته است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت، پُرِ اکسیژنِ مرگ است.
)

در نبندیم به روی سخنِ زنده ی تقدیر که از پشتِ چپر های صدا می شنویم.

پرده را برداریم:
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ، زیرِ هر بوته که می خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پیِ بازی برود.
کفش ها را بکَند، و به دنبالِ فصول از سَرِ گُل ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.

ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیرِ درخت.

کارِ ما نیست شناساییِ «رازِ» گُلِ سرخ،
کارِ ما شاید این است
که در «افسونِ» گُلِ سرخ شناور باشیم.
پشتِ دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سَرِ خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراکِ فضا، رنگ، صدا، پنجره، گُل، نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میانِ دو هجای «هستی».
ریه را از ابدیت پُر و خالی بکنیم.
بارِ دانش را از دوشِ پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تَرِ باران به بلندیِ محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کارِ ما شاید این است
که میانِ گُلِ نیلوفر و قرن
پیِ آوازِ حقیقت بدویم.
»

فعلاً حرف دیگه ای ندارم!

/ 8 نظر / 15 بازدید
parastooo

سلام

Z

باز هم خدا رحم کرده که حوصله نوشتن نداشتی!!!

Z

مدرن شدن ما ايرانيها هم داستان مفصلی است که متاسفانه آنقدر ها هم مطلوب و شيرين نشان نمی‌دهد ...

Amin

Salam faramoosh kardi ma ro ? kojai aziz kheili mesle hamishe haal kardam Khoda omret bede

Mahdi

خيلی با حال بود کاظم جون... حالم گرفته بود ولی نشستم از سرش... تا تهش... خوندمش... به حرف اين گاهنامه [زدّ] هم نميخود گوش کنی... بنويس عزيزم بنويس

neda

بعد از اين همه وقت که نبودی با اين شعر کلی بهم حال دادی به نظر بهترين توصيف مرگ رو سهراب کرده

سهراب

ممنون از وبلاگ خوب و مفیدتون