جمعه

هفته ای که گذشت، پُر بود از شادی؛ واسه همه؛ مخصوصاً ما. چند تا ولادت بزرگ؛ چند تا امام؛ چند تا مدیر؛ چند تا رهبر؛ رهبر.
بین یه رهبر و یه مدیر، چه تفاوتایی هست؟ ولش کن! بحث، از مسیرش منحرف می شه.
داشتم می گفتم؛ این هفته، جشن ازدواج خواهرم بود. یادش به خیر، آقاجون! خیلی دلش می خواست این روزو ببینه؛ آخه خواهرم، اولین نوه اش بود که ازدواج می کرد. البته شاید یه جورایی، کوتاهی منم دخیل بوده! چون من، نوه بزرگه بودم! ولی خوب دیگه، فعلاً شرایطش واسه من ایجاد نشده! (از این نکته بگذریم که شایدم هیچ وقت ایجاد نشه!!!)
خلاصه، خواهرم بالاخره رفت دنبال زندگی خودش.
خوب! دیگه اینکه، توی این هفته، برای سی و ششمین بار، جشن سوم شعبان، توی خونه ی آقاجون برقرار شد؛ باشکوه، مثل هر سال. گر چه امسال، خودش بین ما نبود، ولی خانواده، تمام تلاششو برای برگزار کردن این مجلس به بهترین شکل، انجام داد؛ یه عمل صالح سابقه دار، به اندازه ی سی و شش سال؛ سی و شش سال زندگی؛ سی و شش سال شوق؛ سی و شش سال رنج؛ سی و شش سال شادی؛ سی و شش سال تلاش؛ سی و شش سال غم.
سی و شش سال زندگی؛ یه زندگی که اعضاش، همیشه برای بهتر شدنش، سعی کردن و مایه گذاشتن؛ یه زندگی که مدیون تک تک اعضای خانواده است؛ مخصوصاً آقاجون، که تونست به اندازه ی یه عمر، یه زندگی رو رهبری و مدیریت کنه. هم رهبری، هم مدیریت. حالا هم ما موندیم و غیبت رهبر!
و باز، من موندم و انتظار! انتظار، برای خیلی چیزا!!! شاید.....
خلاصه اینکه، توی هفته ای که گذشت، زندگی کردیم! با تمام وقایعش؛ با همه خوبیا و همه ی بدیاش. ولی، زندگی کردیم؛ با آرزوی آینده؛ به امید صبح!
چیزی که باید پیش بیاد، پیش می آد.
منم ایمان دارم که همیشه، برای کسی که ایمان داره، هر اتفاقی که بیفته، بهترین اتفاق ممکن بوده. من ایمان دارم.....

/ 1 نظر / 8 بازدید
محبوبه

سلام . انشاالله داماديه شما... به همين زودی هاخبر کنيد من وهم