مرگ

0
این یادداشت هم، چندین بخش داره، اما قسمتای مختلفش، کاملاً به هم مربوطه. شاید بهتر باشه که همه شو بخونین!

1
مرگ؛ چیزی که خیلیا ازش می ترسن؛ چیزی که خیلی از آدما، واسه خیلیای دیگه، آرزوشو می کنن! چیزی که آدمو مجبور می کنه از همه چی دل بکنه. مرگ، تنها چیزیه که واقعاً مشخص می کنه که حق با کی بوده! مرگ، چیزیه که، واسه کسی که همیشه راحت تر و خوش تر از دیگران زندگی کرده، سخت تره؛ چیزیه که واسه کسانی که دلبستگیاشون کمتره، آسون تره؛ و به قول سهراب: «گاه در سایه نشسته است، به ما می نگرد، و همه می دانیم، ریه های لذت، پُر اکسیژن مرگ است.»

2
چند وقته که حال پدر بزرگم رو به وخامت می ره. پدربزرگ من، که ما بهش می گیم «آقاجون»، کسیه که در تمام زندگیش، تلاش کرده مرزهاشو رعایت کنه؛ کسیه که همیشه خیرش، به طرف دیگران جاری و دستش در برابر کسانی که بهش احتیاج داشتن، باز بوده؛ کسیه که همه ی تلاششو کرده تا افرادی که از زیر دستش رد می شن و پا به اجتماع می ذارن، بهترینا باشن. آقاجون، همیشه بهترین خدمتا رو به اطرافیانش، اجتماعش، حتی از نظر من، به جامعه ی بشری کرده. اگر چه شاید کارایی که خیلیا در راه خدمت به جامعه ی بشری کردن، از دست آقاجون بر نمی اومده، اما همه ی همّتشو برای وظیفه ای که احساس می کرده به گردنشه، انجام داده. یکی از علتهای وضعیت خوب زندگی، فرهنگ و ظاهر شایسته ی خانواده ی ما هم، که همه ی اطرافیان بهش حسودی می کنن، همینه. چند روز پیش، روی تختش نشسته بودم. پیرزنا و پیرمردایی که دور و برش بودن، همه داشتن گریه می کردن. کسانی که وقتی آقاجون سرحال تر بود، سال به سال ازش خبر نمی گرفتن و حالشو نمی پرسیدن، نمی دونم حالا واسه چی اومده بودن؛ در حالی که آقاجون، به گردن همه شون حق داشت. یادمه که اون روز، یه چیزایی زمزمه می کرد. با دقیق تر شدن روی حرفاش، می شد بفهمی که اون کلمات نامفهوم، عذر خواهی از کسانیه که از نظر آقاجون، اون روز کاراشونو ول کرده بودن و اومده بودن عیادتش. نمی دونم چرا همیشه وقتی یه نفر به آخرای خط می رسه، همه یادشون می افته که یه همچین کسی هم وجود داشته! من که واقعاً برام سخته، تصور کنم کسی مثل آقاجون، دیگه کنارم نباشه. نمی دونم دیگران، چه طور به همین راحتی، این جور آدما رو از یاد می برن و حتی، بعضیاشون، گاهی به کسی که زندگیشونو مدیون اون هستن، از پشت خنجر می زنن.

3
به عقیده ی من، آدما، از این لحاظ که چه جوری زندگی کنن و بعد از مرگشون، مردم عامه، چه جوری ازشون یاد کنن، به پنج دسته تقسیم می شن. اول، کسیه که وقتی زنده است، هیچ کس از شرش در امان نیست و کسی هم جرأت نمی کنه بهش بد بگه، ولی بعد از مرگش، مردم هر چی بتونن، بهش بد و بیراه می گن. دوم، کسیه که توی زندگی، به مردم خیانت می کنه، ولی چون، به قول معروف، یه جورایی سرشونو شیره می ماله، همه طرفدارشن. بعد از مرگشم، چون مردم نمی فهمن که چه بلایی به سرشون آورده بوده، ازش تعریف می کنن. سوم، کسیه که مثل مردم عامه، عامه زندگی می کنه و مثل همون مردم می میره و بعدش، هیچ کس هیچ حرفی در باره اش نمی زنه. چهارم، کسیه که برای مردم، کار می کنه و همه دوستش دارن و بعد از مرگشم، می گن که آدم خوبی بوده. پنجم، کسیه که توی زندگیش، همه کار واسه مردمش می کنه، ولی چون مردم نمی بیننش و قدرشو نمی دونن، کسی تحویلش نمی گیره؛ بعد از چند روزم که از مرگش می گذره، همه یادشون می ره که همچین کسی هم بینشون بوده. اما نتایج اخلاقی این مسئله(!): اول اینکه سعی کنیم جزء مردم عامه نباشیم و همیشه خودمونو رشد بدیم، تا بتونیم درست ببینیم. دوم اینکه سعی کنیم جزو دسته ی پنجم که الان گفتم، باشیم. چون فقط در این صورته که کسانی که با بقیه فرق دارن و خودشونو رشد دادن و از مرتبه ی مردم عامه بالا کشیدن، بعد از مرگمون، همیشه ما رو زنده نگه می دارن.

4
اگه به داستان خلقت آدم که توی قرآن اومده، دقت کنیم، یه نکته ی خیلی ظریف داره که معمولاً بهش توجه نمی شه. اون جایی که ابلیس از خدا، تا روز قیامت مهلت می خواد (قالَ رَبِّ فَأَنظِرنی إِلی یَومِ یُبعَثونَ)، خدا، این جوری جوابشو می ده: «فَإِنَّکَ مِنَ المُنظَرینَ إِلی یَومِ الوَقتِ المَعلومِ» یعنی اینکه «تو تا زمان معینی وقت داری.» برای من این سؤال پیش اومده بود که این وقت معلوم، یعنی چه وقت؟ اگه خدا تا روز قیامت به ابلیس وقت نداده، پس تا کی وقت داده؟ تا اینکه یه روز، خواهرم که ته و توی این قضیه رو در آورده بود (خواهرم هم واسه خودش یه پا عالِم دینیه!) گفت منظور از این وقت معلوم، روز ظهور و قیام منجی ما است، یعنی حضرت قائم -علیه صلوات الله-. آره؛ تعجب کردین؟ به هر حال، ابلیس، که جزو دسته ای از مخلوقات به اسم اجنّه است، یکی از کسانیه که به دست امام زمان ما کشته می شه. اما... اما، داستان به همین راحتی تموم نمی شه. بعد از اون جریان، یقیناً همه ی آدما معصوم نمی شن! نه؟ آره؛ در واقع، یه عامل مهم دیگه به جز شیطان، که آدمو به گناه می کشونه، نفسشه: «إِنَ النَّفسَ لَأَمّارَةٌ بِالسّوءِ إِلّا ما رَحِمَ رَبّی»، «همانا نفس، امر به بدی می کند، مگر آنکه پروردگارم رحم کند.» (سوره یوسف آیه 53) اگه با انصاف به زندگی خودمون نگاه کنیم، می بینیم که واقعاً خیلی از بدیهایی که از ما سر می زنه، به دلیل هوسهای خودمونه و ما به خاطر تبرئه کردن خودمون، پای شیطونو وسط می کشیم. البته، به قول استاد معروفم(!)، شیطون هم خیلی شیطونه! اصلاً نمی شه وسوسه های شیطونو در بسیاری از دوراهیای زندگی نادیده گرفت، ولی هوای نفس، یه مقوله ی کاملاً جداست. من خودم خیلیا رو می شناسم که اسیر نفس خودشونن؛ حتی از بهترین افرادی که می شناسم؛ حتی کسانی که دوستشون دارم؛ حتی کسانی که عاشقشونم؛ حتی خودم.

5
چند وقت پیش، با تلنگری که استاد معروفم(!) بهم زد، به خودم اومدم و یادم اومد که خیلی وقت ندارم! مشکل اکثر ما اینه که همیشه فکر می کنیم خیلی وقت داریم. از اون روز بود که تصمیم گرفتم وصیت نامه مو بنویسم. حتماً الان هر کی این یادداشتو بخونه، از زندگی نا امید می شه! ولی حقیقت اینه که اگه ما، تا حالا وصیت نامه نداشتیم، کوتاهی کردیم. باید سریع دست به کار شد. من حتماً بعد از تموم شدن وصیت نامه م، می ذارمش تو همین وبلاگ و پسوردش رو هم می دم به یه فرد قابل اعتماد، تا بعد از مرگم، بازش کنه. بقیه ی جزئیاتشو بعداً می گم! خلاصه، شروع کردم به خوندن وصیت نامه های مختلف و بررسی انواع وصیت نامه و شکلهاشون و موارد قانونیشون و .... تا اینکه شروع کردم به خوندن یه وصیت نامه ی معروف! اونجا بود که فهمیدم این وصیت نامه، همون طور که دیگران می گفتن، واقعاً سیاسی الهیه! آره؛ وصیت نامه ی امام خمینی -رحمة الله علیه- واقعاً برخاسته از یه نفس پاک بود؛ یه نفس خدایی؛ یه نفس مطمئنه. وقتی بری توی عمق این وصیت، می بینی مسایلی که توش مطرح شده، چیزاییه که هر روز باهاش رو به رو می شی. دقیقاً مثل قرآن، که هر کلمه ش یه درس داره و هر عبارتش، یه گره از زندگی رو باز می کنه. نکته ی جالب توجهی که می شه توی آثاری از این قبیل دید، محدود نبودنشون به یه زمان خاصه. به نظر من، دلیل محدود نبودنشون به زمان هم، فقط بر می گرده به منشأ این آثار و نیتی که در پشت همت انجام شده روی اوناست؛ یه نیت و همت زلال، به زیبایی کلمه ی «الله».

6
«وَ لا تَقولوا لِمَن یُقتَلُ فی سَبیلِ اللهِ أَمواتٌ بَل أَحیاءٌ وَ لکِن لا تَشعُرونَ» (سوره بقره آیه 154)
و به کسانی که در راه خداوند، کشته می شوند، مرده نگویید، بلکه ایشان زنده اند، ولی شما نمی فهمید.

7
چند روز دیگه، نیمه ی خرداده؛ سالروز غوطه خوردن عده ی زیادی از گذشتگان ما در خون خودشون؛ کسانی که به امید یه آینده ی خوب، از همه چیزشون مایه گذاشتن. همین طور، سالروز پر کشیدن رهبر پاک و پاک نهادشونه، به طرف برترین عشق. به نظر شما چه عشقی می تونه انسانها رو اینقدر بالا ببره؟ این قدر که هیچی به جز معشوقشونو نبینن و برای رسیدن بهش، حاضر باشن هر کاری بکنن؟

8
نیمه های خرداد، همیشه، آدمو یاد عشقی میندازه که 1400 سال پیش، یه نفر به نام حسین بن علی -علیه السلام- به نمایش گذاشت؛ عشقی که هیچ خللی توش نیست و هیچ نقطه ضعفی نداره؛ عشقی که حتی به اندازه ی کوچکترین ذرات هستی، هوس توش دیده نمی شه. هر عشق دیگه ای که از کلاس این عشق، مشتق نشه، یا اینکه خصوصیاتشو از متدهای این کلاس، به ارث نبره، نه تنها واقعی نیست، بلکه اصلاً شیئی نیست که در دنیای رابطه ها، به حساب بیاد و بتونه به حقیقت برسه.

9
این کلاس، چه کلاسیه؟ این کلاس، تنها کلاسیه که هیچ خصوصیتی از نوع Private نداره و تمام خصوصیاتش، یا Public هستن، یا Protected. هر شیئی که بتونه به درستی از بخش Public این کلاس یا متدهاش استفاده کنه، این ظرفیتو پیدا می کنه که بخش Protected رو هم ببینه. پس منم تلاش می کنم که بتونم یه روزی پشت این پرده رو ببینم؛ همون طور که خیلیا قبل از من، تونستن.

10
مرگ؛ کی نوبت من می شه؟ هر سال که می گذره، هر فصل، هر ماه، هر هفته، هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، هر ثانیه، هر لحظه که می گذره، لحظه هام، به لحظه شماری برای اون لحظه می گذره؛ لحظه ای که وعده ش به هر نفسی داده شده: «کُلُ نَفسٍ ذائِقَةُ المَوتِ» (سوره آل عمران آیه 185، سوره أنبیاء آیه 35، سوره عنکبوت آیه 57) اون لحظه، واسه من چه طعمی داره؟ شیرین، تلخ، ترش، شور، تند؟ فعلاً که فکر می کنم شیرین باشه؛ یکی از شیرین ترین لحظات زندگیم. خدایا! من از مرگ نمی ترسم. کمکم کن کاری کنم که از چیزی که بعد از مرگ هم به سرم خواهد اومد، نترسم. خدایا! همون طور که همیشه بهت امید داشتم، لحظه ی مرگمو، با بهترین شکل مرگ، همونی که فقط برترین بنده هات بهش می رسن، یعنی مرگ در راه خودت، برام زینت بده و کاری کن که یه مرگ صالح داشته باشم؛ همون طور که واسه بنده های خوبت، مرگ رو قشنگ می کنی. «وَ تَوَفَّنا مَعَ الأَبرارِ» (سوره آل عمران آیه 193)

/ 10 نظر / 28 بازدید
نيما

سلام.... انشالله پدر بزرگتون خوب بشه.. موفق و شاد باشي... خرداد امسال هم انشالله يك انقلابي بپا بشه...

هانیه

سلام ... وقتی از پدربزرگت گفتی خيلی غصه دار شدم انگار که پدر بزرگ خودم باشه ... مطمئنا ايشون هم جزو دسته پنجمن بنابراين می تونی هميشه وجودشون رو پيش خودت حس کنی ... خيلی خوبه که ما هميشه حتی يه ذره هم که شده احتمال مردن رو بديم ... حالا يا وصيت نامه بنويسيم يا فقط به يادش باشيم ... چه بسا که اون روز موعود نزديک باشه ... شايد تو يکی از همين سالروزها ...

آرزو

سلام؛ متن خوب و اثرگذاری بود؛ اميدوارم خدا به پدر بزرگت خيلی کمک کنه و به همهء ما... چیزایی که نوشتی چیزایی که خیلی بهشون فکر می کنم ... شاد و موفق باشی

جناب کارگردان

سلام...خوبی برادر؟ این حدیث از کیه که میگه: کسی که برادر مومن خودش رو بیازاره مسلمان نیست؟ آقا ما چند روز پيش با خودمون گفتيم : حالا گيريم که اون حرف و انتقادت هم درست بود ، چه مرضت بود که توی اولين بازديد اونطور برخورد کردی؟ خلاصه ما رو ببخش . در ضمن عجب آيه باحالی انتخاب کرده بودی!! چون خداوند از نيت واقعی من توی اون برخورد باخبره و برای همين من رو ميبخشه!! ولی شما رو نميدونم....... قربان شما

نوید

من امیدوارم پدربزرگت به اون چیزی که از خدا می خواد برسه چون این جور آدما همیشه بهترین چیزارو می خوان

جناب کارگردان

سلام....به هر حال از اينکه به دل نگرفتی متشکرم . راستش مطلب اخيرتون رو خوندم . اولا که خدا انشاالله پدر بزرگتون رو همين الان هم که زنده است رحمت کنه که اونطور که ميفرماييد خانواده و فرزندان شايسته ای پرورش دادند ، دوما برای ساير نوشته های مطلبتون نياز به يه کم فکر دارم . بعدا برميگردم . زنده باشيد

هانیه

سلام ... حال پدربزرگ چطوره؟

جناب کارگردان

سلام....حال حاج آقا چطوره ؟ بسلامتی بهتر شدند ؟ راستش در مورد وصيت نامه .....نميدونم چرا هميشه فکر ميکنم اين کار مال بزرگانه . علی (ع) ، امام يا شهدا . ما چی داريم به جز يک مشت وصيتهای مالی؟ نصيحت؟ چه کسانی رو ميخوايم نصيحت کنيم ؟ مگر ما کی هستيم که کسی بخواد از ما چيزی ياد بگيره . خيلی هنر کنند از اعمال صالحمون چيز ياد ميگيرند!! به هر حال بله.... اگر بشه چيز خوبيست . در مورد قسمت آخر هم ، ما که يه زمانهايی يه جاهايی بوديم .... همه رفتند و ما مونديم ....حالا چی ميتونه پيش بيادکه دوباره آدم به فکرش بيفته نميدونم ...تو اون لحظه توی کوله بارمون چی گذاشتيم ، نميدونم....

~سحر~

سلام، خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم....امیدوارم پدربزرگتون هر چه زودتر سرحال بشن...

هانیه

سلام ... شما هم امتحان داری که تعطيلی؟!