این رازِ سر به مُهر

(توضیح: این مطلب در حوالی ساعت 3 بعد از نیمه شب پنجشنبه 18/2/82 نوشته شد ولی به دلیل مشکل Server سایت، Upload نشد.)

دیشب می خواستم بنویسم؛ بعد از مدتها. می خواستم بنویسم:

شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود می نالد.
جغد می خواند.
غم بیامیخته با رنگ غروب.
می تراود ز لبم قصه ی سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب.

نشد. اما امشب! با عمو مجید رفته بودم حرم (جای دوستان خالی بود)؛ یه بار دیگه پای حرفاش مهمونم کرد. بازم واسم گفت؛ از زندگی؛ از خودش؛ از خودم؛ از دیگران.
حرفاش بازم به دلم نشست. همون حرفایی بود که همیشه، ته دلم، پشت چشمام، پنهون بوده. خیلی چیزا یادم اومد. دوباره دلم تازه شد. دوباره شروع شدم. دوباره . . . . .
حالا بازم می خوام بنویسم. از خدا می خوام سینَه مو گشاده و کارَمو آسون کنه و گره از زبونم باز کنه تا همه بفهمن چی می گم؛ ازَش می خوام که همیشه، یه یار همراه داشته باشم.

می نویسم: درسته که دلمون توی این تنگ غروب، افسرده. ولی:

بیاین خودمون باشیم.
بیاین یه خرده بر گردیم عقب.
بیاین یه خرده یاد گذشته ها بیفتیم.
بیاین مثل همه، بزرگ نَشیم.
بیاین حالمونو بفهمیم.

بیاین یه بار دیگه بچه شیم.
بیاین یه بار دیگه دلمون بخواد عقبِ وانت بِشینیم.
بیاین با پشت موتور نشستن حال کنیم.
بیاین با وجودمون خوشی رو همراه بیاریم.
بیاین همه دلشون واسه ما بِره!

یادمون باشه که همیشه دیگرانو یادمون باشه.
یادمون باشه که هیچ وقت، گرفته نباشیم.
یادمون باشه که هیچ وقت، خودمونو نگیریم.
یادمون باشه که هیچ وقت، آروم نباشیم.
یادمون باشه که همیشه دیگرانو بگیریم.

همه جا، یه نفر می تونه باشه که ما رو یادش باشه.
همه جا، یه نفر می تونه باشه که ما رو بخواد.
همه جا، یه نفر می تونه باشه که آرزو کُنه ما رو ببینه.
همه جا، یه نفر می تونه باشه که آرزو کُنه کنار ما باشه.
همه جا، یه نفر می تونه باشه که آرزو کُنه ما رو داشته باشه.

فکر نکنیم خیلیا بَدن.
فکر نکنیم خیلیا رذالت دارن.
فکر نکنیم خیلیا چاپلوسن.
فکر کنیم که سیاست دارن.
فکر کنیم که محبت دارن.

هیچ وقت نبینیم که دیگران بدن.
هیچ وقت فکر نکنیم که دیگران اشتباه می کنن.
هیچ وقت نخوایم دیگرانو اصلاح کنیم.
همیشه فکر کنیم اشتباه از ما بوده.
همیشه سعی کنیم خودمونو اصلاح کنیم.

بدونیم که اگه بدی دیدیم، از خودمون دیدیم.
بدونیم که اگه خوبی دیدیم، خودمون فراهمش کردیم.
بدونیم که اگه خوبی کردیم، به خاطر دوست داشتن بوده.
بدونیم که اگه بدی کردیم، راهِ یه دوست داشتنو کور کردیم.
بدونیم که هر خوبی و بدی که به دیگران رسوندیم، به خودمون رسیده.

یاد بگیریم که درست جمع کنیم و درست خرج کنیم.
یاد بگیریم که با اینکه دلمون محزونه، چهرَه مون خندون باشه.
یاد بگیریم که اگه دیگران هیچ وقت ما رو غمگین ندیده باشن، غممون زود معلوم می شه.
یاد بگیریم که چطور غممونو به دیگران سرایت ندیم.
یاد بگیریم که چطور شادیمون دیگران رو هم بگیره.

بدونیم که از درون باید سالم باشیم.
بدونیم که از بیرون باید شروع کنیم.
بدونیم که اگه ظاهرِ یه نفر درست باشه، ممکنه باطن درستی هم داشته باشه.
بدونیم که اگه ظاهرش درست نباشه، به خاطر اینه که یه جا هایی از باطنش لنگ می زنه.
بدونیم که باید از خودمون شروع کنیم.

خوب. حالا می خوام بگم؛ بگم که خیلیا منو دوست داشتن. خیلیا منو دوست دارن. خیلیا منو دوست خواهند داشت. خیلیا دلشون خواسته که منم خیلیا رو دوست داشته باشم. خیلیا حسرت حال خیلیا رو خوردن. خیلیا دلشون می خواسته خیلی چیزا داشته باشن. منم خیلی چیزا دارم و اون چیزایی رو که ندارم، به دست می آرَم؛ خیلیا رو شاد می کنم تا شاد بمونم؛ خیلیا رو می خوام تا دل خیلیا واسم بِره! دیگرانو می گیرم تا دیگران منو بگیرن. همیشه به خودم اعتماد می کنم تا دیگرانم به من اعتماد کنن.
و یادم می مونه که هیچ وقت تنها نمی مونم، حتی اگه هیچ کسِ دیگه ای توی دنیا زندگی نکنه؛ همون کسی که خواسته من، من باشم، تا ابد باهام می مونه. خیلی هم عقب نیستم.

الان دیگه از لبم قصه ی سرد نمی تراوه؛
الان دیگه می نویسم:

ـــــــــــــــــــــــــ


زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکه ی ده شاهی در جوی خیابان است.

زندگی «مجذور» آینه است.
زندگی گل به «توان» ابدیت،
زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،
زندگی «هندسه»ی ساده و یکسان نفس ها است.
* * *
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی «اکنون» است.

رخت ها را بکَنیم:
آب در یک قدمی است.
* * *
و نپرسیم کجاییم،
بو کنیم اطلسی تازه ی بیمارستان را.

و نپرسیم که فواره ی اقبال کجا است.
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدر های پدر ها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.
* * *
لب دریا برویم،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب.

ریگی از روی زمین برداریم
وزنِ بودن را احساس کنیم.

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
(* * *)
و نترسیم از مرگ
(* * *
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی وُدکا می نوشد.
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت، پُرِ اکسیژن مرگ است.)
* * *
ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت.

کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ،
کار ما شاید این است
که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم.

ـــــــــــــــــــــــــ

/ 7 نظر / 19 بازدید
سحر

سلام! اگه اينجوری بشه که ديگه دنيا می شه گلستون! چرا خيلی وقته مطلب جديد نذاشتين؟؟ خيلی خيلی ممنونم از اينکه سر می زنين و لطف دارين. از بابت اين تاخير هم عذر می خوام...

مهدی

سلام مستر کاظم سهراب زاده. قشنگه ولی يه کمی زود اولندش و دومندش مگه تو ... نداری؟ جا ... ته؟ می خوای بنويسی بنويس ولی نه نصبه شب اونم شونصد خط...

parastoo

از تينکه بهم سر ميزنی خوشحالم با ما باش !!!!

سحر

سلام، فکر کنم اگه يک خورده فاصله ی بينِ پيغام گذاشتنتون کمتر بشه بهتر باشه!

p

به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا...

p

اميدوارم کنکورتو خوب بدی و جايی که دوست داری قبول بشی.

parastoo

سلام نتيجه کنکورت چی شد ؟ من منتظر شيرينی ام .